بانک اطلاعات ادبیات متوسطه ی اول

پشت در 
کلید می گردانم و می گشایم 
هوای معطری از در 
بیرون می زند 
وسکوتی رقیق بر می خیزد برابر حس هایم 
گلدان ها و آویز ها و میز 
کتاب ها و قلم ها و چراغ 
بیگانه ایستاده اند 
تلفن 
به طرح ریشخندی به چهره عکسی 
هوا ؟
و هوا ها فهمیدم 
کسی تلفن زده است اینجا 
و زنگ 
آنقدر 
لرزانده است هوا را 
که شانه های سکوت از نفرت لرزیده است 
و پشت در 
عطر مردد به گوش ایستاده  


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 21:50  توسط سیدی  | 

منیژه با گریه به سر چاه رسید.
سرش را تا ناف توی تاریکی چاه کرد و خسته فریاد زد: بیییژن! بیییژن!
و دلو را به درون چاه انداخت!
دلو  ِ سنگین که به روشنایی دهانه چاه رسید، منیژه ذوق زده فریاد زد: یووووووسف!
بیژن ماه ها در چاه منتظر بود و منیژه و زلیخا با هم کنار آمده بودند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 0:31  توسط سیدی  | 

یار چندی ست به عشاق ندارد سر زلف
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم

2
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!

3
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم
تا به خاک در آصف نرسد فریادم! 

4
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
نخی از پاکت سیگار درآورد و کشید! 

5
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

6
حالا که: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
پس: نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم

7
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

8
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم!

9
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
یا لااقل نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم

10
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

11
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

12
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
نخی از پاکت سیگار درآورد و کشید

13
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
نخی از پاکت سیگار درآورد یکی
گفت:
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

14
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

15
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
پووففففف...
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

16
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
نخی از پاکت سیگار در آورد و کشید! 

17
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم! 

18
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم! 

19
سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!

20
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
دو نخ از پاکت سیگار در آور بکشیم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 0:23  توسط سیدی  | 

بهار پشت در است

به گوش پنجره آرام

نسیم گفت و گذشت...

پنجره رو به بهار

 

 


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 21:10  توسط سیدی  | 

پنجره های رنگارنگ


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 21:8  توسط سیدی  | 

نقاشی های هنری و زیبا از  ایمان ملکی (12 عکس)


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 21:7  توسط سیدی  | 

اول قوانین را یاد بگیرید بعد بازی کنید "اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد".

۱- کنجکاوی را دنبال کنید

"من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم "چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.
۲ -پشتکار گرانبها است

"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم"تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .با پشتکار می توانید به مقصد برسید.
۳ - تمرکز بر حال

"انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است ."پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر دو اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید

۴ - تخیل قدرتمند است

"تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است "یا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.
۵ - اشتباه کردن

"کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد "هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .من این را قبل گفته ام و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را سه برابر کنید .
۶ - زندگی در لحظه

" من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد"تنها راه درست آینده شما این است که در "همین لحظه" باشید .شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .

۷ - خلق ارزش

" سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید "وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید.استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .
۸ - انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید

"دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن "شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.
۹ - دانش از تجربه می آید

"اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است "دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .

۱۰ - اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید

"اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد"دو گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید ایندوگام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود .


برچسب‌ها: جالب های روانشناسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن 1393ساعت 21:4  توسط سیدی  | 

 

صفت کلمه ای است که اسم یا جانشین اسم یا گروه اسمیِ همراه خود را توصیف می کند و یکی از وابسته های اسم به شمار می رود.  یا: واژه یا گروهی از واژه هاست که درباره اسم توضیحی می دهد و یکی از خصوصیات اسم را بیان می کند.

صفت از حیث مفهوم 6 نوع است :

1- صفت بیانی

2 - صفت اشاره ای           

3- صفت شمارشی

4 -  صفت پرسشی

5 -  صفت تعجبی

6 -  صفت مبهم

صفت فاعلی : صفتی است که بر کننده کار دلالت کند. و از حیث ساختمان هفت گونه است.

       1- بن مضارع + نده : گیرنده ، خواننده ، راننده ، بیننده

       2- بن مضارع +ان : گریان خندان ،شتابان ، روان

      3- بن مضارع + ا: دانا ، شنوا ، گویا ، گیرا

       4- بن ماضی و بندرت بن مضارع + ار: خریدار ،پرستار

       5- بن ماضی یا مضارع +گار : آفریدگار ، آموزگار

      6- اسم معنی وبندرت صفت یا بن فعل +گر:  دادگر ، سفیدگر 

       7- اسم معنی و بندرت صفت یا بن فعل +کار : ستمکار، تراشکار

تذکر:

  پسوند گر و کار در آخر اسم ذات صفتی می سازد که بر پیشه و حرفه دلالت می کند.

            مثل:   زرگر، آهنکار آهنگر - مسگر - سیمان کار

 صفت فاعلی + پسوند ان گاهی تکرار می شود و قید می سازد:

           مثل:     دوان دوان لرزان لرزان - پرسان پرسان

  گاهی ساخت فعل امر نوعی صفت فاعلی می سازد :

           مثل:      بزن برو برو ، بدو، بگو بخند ،  بزن برو، بساز بفروش، دلبخواه

  بن مضارع +اسم یا کلمه دیگر نوعی صفت فاعلی مرکب می سازد :    

         مثل:  دانشجو درس خوان خدا پرست - دلپذیر -کامبخش - آرام بخش

صفت مفعولی:
صفت مفعولی که آن را اسم مفعول نیز نامیده اند صفتی است که معنی مفعولیت دارد ، یعنی کاربر آن واقع می شود.

     گرفت + ه =  گرفته 

      شنید + ه =  شنیده             

     خواند+ ه= خوانده

     نوشت + ه = نوشته

     گاهی لفظ «شده »را نیز که خود صفت مفعولی « شدن » است به این ترکیب می افزایند : شنیده شده ، دزدیده شده

تذکر:

۱-اگر به اول صفت مفعولی اسم یا صفتی افزوده شود گاهی« ه» می افتد.

          گل اندوده = گل اندود

           پشمالوده = پشم آلود

۲- برخی از صفت های مفعولی که از فعلهای لازم و بندرت فعلهای متعدی می آیند معنی صفت فاعلی دارند : رفته ، خوابیده، ایستاده

صفت نسبی : صفتی است که به کسی یا جایی یا جانوری یا چیزی نسبت داده شود و ان بیشتر با افزودن پسوندهای « ی ، ین ، ینه ، های بیان حرکت گان ، انه ، انی ، چی» به آخر اسم یا صفت و به ندرت ضمیرساخته می شود:

ی : محسنی ، تهرانی ، ....                           ین : نمکین ، سیمین ، ....

ینه : پشمینه ، سیمینه ، ....                            ه : دورویه ، یک شنبه ، ....

گان : گروگان ، رایگان (= راهگان ) و ...       انه : سالانه ، روزانه ، مردانه ، ....

انی : روحانی ، جسمانی ، ....                     گانه : دوگانه ، سه گانه ، .....

چی : انزلیچی ، گمرکچی ، ....

صفت لیاقت: صفتی است که شایستگی و قابلیت موصوف را می رساند و آن با افزودن ی به آخر مصدر ساخته می شود .

خواندن+ ی= خواندنی

 دیدن+ ی= دیدنی

  شنیدن+ ی= شنیدنی

نوشتن+ ی= نوشتنی

آشامیدن+ ی= آشامیدنی

  خوردن + ی = خوردنی

درجات صفت بیانی

صفت بیانی از حیث درجه (3)  گونه است :

1 . صفت مطلق : 

خوب - باهوش - بزرگ    سعید با هوش است .

2 . صفت برتر (تفضیلی) :

صفت برتر با افزودن «تر» به آخر صفت مطلق پدید می آید :

خوبتر - با هوش تر - بزرگ تر  

سعید از حمید با هوشتر است      

سعید از حمید ، مجید و وحید باهوشتر است .

3. صفت برترین ( عالی):  نشانه صفت برترین ، پسوند «ترین» است که به آخر صفت مطلق  افزوده می شود:

خوب ترین- باهوش ترین - بزرگ ترین

اهواز،  بزرگ ترین شهرهای خوزستان است .

امین،  با هوش ترین شاگرد کلاس است .

صفت اشاره :
صفت اشاره در اصل دو لفظ « این» و «آن» است وقتی که همراه اسمی بیایند و بدان اشاره کنند :
این : برای اشاره به نزدیک    
آن : برای اشاره به دور 
این جزوه را آن روز در دانشگاه به ما دادند .

   صفت اشاره به صورتهای زیر دیده می شود: 

الف- این و آن بدون همراهی با کلماتی دیگر که تنها برای اشاره است.    این کتاب

ب- برای  اشاره و تاکید که با «هم» ترکیب می شوند : همین، همان 

ج- برای اشاره و بیان تشبیه و چگونگی به همراه کلماتی مانند : 

        چون ، گونه ، سان : چنین ، چنان ، این گونه ، آن جور

د-برای اشاره و تاکید همراه کلماتی مانند : قدر ، مقدار ، همه :

        این قدر، همان اندازه ، همین قدر

صفت شمارشی 
کلمه ای که شماره یا ترتیب مفهوم یا مصداق اسمی را می رساند صفت شمارشی نامیده می شود . به صفت شمارشی معمولاً عدد می گویند . صفت شمارشی بر(4)  قسم است :
صفت شمارشی ساده، صفت شمارشی ترتیبی، صفت شمارشی کسری، و صفت شمارشی توزیعی .

1. صفت شمارشی ساده :

هرگاه اعداد اصلی قبل از اسم واقع شوند و آن را وصف کنند. صفت شمارشی ساده نامیده می شوند. اعداد اصلی عبارت است از :

 یک، دو ، ... ده، یازده، ... بیست ویک، ...صد،هزار،میلیون، میلیارد ...

2 . صفت شمارشی ترتیبی: که ترتیب قرار گرفتن موصوف (معدود) را می رساند و با افزوده شدن پسوند « م » یا «مین»  به صفت شمارشی ساده ساخته می شود : چهارم ، چهارمین . صدم ، صدمین . هزارم ، هزارمین

   بعضی صفت های شمارشی از این قاعده پیروی نمی کنند. مثل: اول، آخر، نخست ، نخستین ، آخرین

3. صفت شمارشی کسری (عدد کسری) . که یک یا چند جزء از یک یا چند واحد را می رساند:

یک پنجم- شانزده هزارم- دو سوم - نود درصد .

4 . صفت شمارشی توزیعی: که از تکرار صفت شمارشی اصلی به دست می آید:  یک یک - یکایک - یک به یک

صفت پرسشیصفتی است که با آن از نوع یا چگونگی یا مقدار موصوف پرسش کنند، مانند چه ، کدام ، چگونه ، چند
صفت پرسشی از نظر مفهوم سه گونه است
 :

  الف- صفت پرسشی که با آن از نوع یا چگونگی با از نام و نشان موصوف می پرسند : چه ، کدام ، چطور ، چگونه

  ب-صفت پرسشی که با آن از ترتیب یا مقام موصوف پرسش کنند:    چندم ، چندمین

  ج- صفت پرسشی که با آن از مقدار و شماره موصوف پرسیده می شود: چند، چقدر ، چه مقدار

صفت تعجبیصفت تعجبی، صفتی است که همراه اسم می آید و شگفتی و تعجب گوینده را از چگونگی یا مقدار موصوف می رساند و خود با آهنگ مخصوص تعجب ادا می شود :چه خط زیبایی!

صفت مبهم

صفت مبهم، صفتی است که همراه اسم می آید و نوع یا چگونگی یا شماره و مقدرآن رابه طور نامعین و آمیخته با ابهام بیان می کند . صفت های مبهم عبارتند از :

« هر ، همه ، دیگر، هیچ ، چند ، چندین ، چندان ، بهمان ، فلان »

هر حرفی را نباید زد .                         همه دانشجویان آمدند .

به کتاب دیگر نیز مراجعه کن            هیچ مطلبی پیدا نکردم .

صفت پسین
هر صفتی که پس از موصوف بیاید صفت پسین نامیده می شود، مانند: کار خوب- مهارت چندان = کلاس پنجم
بیشتر صفت های بیانی به صورت صفت پسین به کار می روند

صفت پیشین

هر صفتی که پیش از موصوف بیاید صفت پیشین نامیده می شود . صفت های اشاره، پرسشی، تعجبی، و مبهم جز در موارد نادر به صورت صفت پیشین به کار می روند :


برچسب‌ها: دستو رزبان های ساده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 7:10  توسط سیدی  | 

 " مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش "

گفت کوری مگه تو ؟! من خودمم موندم توش!

 

هفت قرن است که در میکده توی اغمام

حال تو آمده ای بارگرانی بر دوش ؟!

 

بخت من صاف چروکید و نشانم گم شد

خانه ام هیچ کجا و آسمانم تن پوش

 

 "ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم  "

یوتیوبی و دو گنجشک صدای گوگوش

 

حال و روز من و تو نیک نمی گردد تا

تام بدبخت ! شده دلقک این جری موش

 

مسأله هرچه که بوده است بگویم با تو

آب از سر که گذشته وجبی دیگر روش


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 3:22  توسط سیدی  | 

 

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!

تا بجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....
یا همین سال جدید!!
باز كم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتو باورمان نیست كه نیست!!
زندگی گاه به كام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و كم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معركه همت ماست...زندگی می گذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی می گذرد.

                                                   "یغما گلرویی"

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 15:28  توسط سیدی  | 

کرم ضد سیمان!

32454647

وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام تحویل دهند.

فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید:

کرم ضد سیمان دارین؟

فروشنده که انگار موضوعی برای خنده پیدا کرده بود با لحنی تمسخر آمیز پرسید:

کرم ضد سیمان؟ بله که داریم. کرم ضد تیر آهن و آجر هم دارم حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟ اما گفته باشم خارجیش گرونه ها

مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو به صورت فروشنده گرفت و گفت:

از وقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده، نمی تونم صورت دخترمو ناز کنم.

اگه خارجیش بهتره، خارجی بده.


برچسب‌ها: حکایت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 16:44  توسط سیدی  | 

 

روزي کشاورزي متوجّه شد ساعت طلاي ميراث خانوادگي اش را در انبار علوفه گم کرده بعد از آن که در ميان علوفه بسيار جست و جو کرد و آن را نيافت از گروهي کودک که بيرون انبار مشغول بازي بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آن را پيدا کند جايزه مي گيرد . به محض اين که اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه هاي علوفه را گشتند امّا باز هم ساعت پيدا نشد . همين که کودکان نا اميد از انبار خارج شدند پسرکي نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتي ديگر  به او بدهد . کشاورز نگاهي به او انداخت و با خود انديشيد: چرا که نه ؟ کودک مصمّمي  به نظر مي رسيد . پس کودک به تنهايي درون انبار رفت و پس از مدّتي به همراه ساعت از انبار خارج شد . کشاورز شادمان و متحيّر ازو پرسيد چگونه موفّق شدي درحالي که بقيّه ی کودکان نتوانستند؟

کودک پاسخ داد: من کار زيادي نکردم ، روي زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداي تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را يافتم !

نتیجه این که "ذهن وقتي در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار مي کند . هر روز اجازه دهيد ذهن شما اندکي آرامش يابد تا ببينيد چطور بايد زندگي خود را آن گونه که مي خواهيد سر و سامان دهيد . "


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 5:10  توسط سیدی  | 

می توانید به هر تاریخ ادبیات جدید که می رسید بارمز وحرکات دست  که مثلا با تغییر صدا هم همراه است،آنها را در ذهن بچه ها ماندگار کنید. اگر موقع آموختن وحفظ کردن ،تصویر سازی ذهنی هم انجام شود ،عالی و موثر است. چون باید ارتباطی زنجیره ای بین هر چیز برقرار کنید تا به خاطر آورید. 

مثلا این سه کلمه را با کسره وپشت سر هم  طوری که به حرف میم که می رسید محکم تر بگویید. ( مثنوی معنوی مولوی )وبچه ها هم تکرار کنند. 

 یا این که کلمه خواجه عبدالله انصاری را در داخل عدد پنج بنویسید یعنی مربوط به قرن 5 است.

یا اینکه این کلمه ها را که به حرف (ش) می رسد پررنگ تر ومحکم ادا کنید. (گلشن راز شبستری قرن هشت )وحرف (س) را در اینجا غلیظ تر بگویند. ( گلستان وبوستان سعدی  ) یا اینکه کنار کلمه گلستان ،گل بکشند که یک برگ دارد داخل گل بنویسند نظم وداخل برگ بنویسند نثر یعنی کتاب گلستان هم نظم وهم نثر دارد.وکنار بوستان درختی بکشند داخل درخت بنویسند شعر یعنی بوستان فقط نظم است.

واما چند مثال برای  دیگر آثار:

کتاب های نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی، دور از خانه ،خانه ای برای شب ساخت وبا سه دیدار ،کلاغها ،و سنجاب ها را در 

قصه های ریحانه خانم،ملاقات کرد و قصه سار وسیب را سرود. 

قیصر امین پور ،به قول پرستو ،در کوچه آفتاب ،بود که مثل چشمه مثل رود ، جوشید ودر

 آینه های ناگهان ، تنفس صبح را آغاز کرد. 

محمود کیانوش ،بنیان گذار شعر کودک ،میگه: نوک طلایی در باغ ستاره ها ،زبان چیزها را آموخت و

آفتاب خانه ماشد. 

محمد جواد محبت ،در کوچه باغ آسمان گفت : بابال این پرنده سفر کن ویک دفعه رگبار کلمات ریخت. 

نصرالله مردانی ،هم که خون نامه خاک را با ستیغ سخن نوشت وبا آتش نی ، قیام نور را راه اندازی کرد. 

نیما یوشیج که همان علی اسفندیاری است وپدر شعر نو ، گفت: ای شب ، افسانه و قصه رنگ پریده را گوش کن. 

نظامی این مرد داستان پرداز 6تا ملخ گرفت. (یعنی در قرن 6 می زیست و هر یک از حروف ملخها به یکی از کتابهای او اشاره دارد. ) م  مخزن الاسرار   ل  لیلی ومجنون   خ  خسرو وشیرین  ه  هفت پیکر  

والف  اسکندر نامه   

دکتر علی شریعتی ،در کویر ،اسلام شناسی را نوشت وگفت : فاطمه فاطمه است. 

طاهره ایبد به هوای گل سرخ رفت به باغچه توی گلدان. 

سید جعفر شهیدی ، تنها نبود به همراه ابوذر وسجاد و فاطمه و زینب ،انقلاب بزرگ را نوشت وبا توجه به محدودیت در اسلام گفت: جنایتکاران به چه می اندیشند؟

حمید سبزواری سرود درد و سرود سپیده را نوشت

سناییسنایی در قرن 6  با کارنامه بلخ به حدیقه الحقیقه رفت .

مولویمولوی در  قرن7 مجالس سبعه ، فیه ما فیه و مکتوبات را نوشت 26000 بیت در 6 جلد.

وحشیوحشی بافقی در خلد برین با فرهاد و شیرین و ناظر و منظور دوست شد.

سلمان هراتی (آذرباد) دری به خانه خورشیدبازکرد و از آسمان سبز ، از این ستاره تا آن ستاره رفت.

  ::
 
 

 

محمود حکيمی

محمود حکیمی ،با وجدان و حس ششم ، به سوی ساحل می رفت به آموزش کودکان نابینا پرداخت

پیام آور محبت شد

 


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 4:13  توسط سیدی  | 

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که:

به علتی مرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی، ایشان فرمودند: نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می‎شود

مدت یک ماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند: گفتم چهل روز دیگر

هر چه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه‎خانه نشسته بودم.

شهردار سابق مشهد آقای محمدعلی روشن با درشکه از آن محل عبور می‎کرد بلند شده سلام کردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته‎ای مگر کاری نداری؟ شرح حال خود را گفتم.

گفت با من بیا.

با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند

 درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم  

[کتاب آثار و بركات نماز اول وقت صفحه 25  ]


برچسب‌ها: حکایت
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 3:57  توسط سیدی  | 

شاهکار ادبی - نامه بدون نقطه

نوشته ای که ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است که مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بودژ
 
نامه 
سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
 
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد
 
له طول عمر کطول المطر سواء له الدرهم، و که المدر دهد مرد را کام دل کردگار همه عمر آسوده و کامکار دل آرا همه کار و کردار او ملک در سما مادح کار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلک اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء


برچسب‌ها: نامه جالب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 15:53  توسط سیدی  | 

آخرین کوچه ی بن بست، درست آمده ای                  
کاج پیری که شکسته است، درست آمده ای
ته این کوچه، همین خانه و این قفل بزرگ                  
که سرآسیمه به در بست، درست آمده ای
گام هایت چه غریبانه به بن بست رسید                      
و صدایت که کسی هست؟ درست آمده ای
آمدی تا دیگران نیز بفهمند که او                             
 از تو و از همه خسته است درست آمده ای
چه کسی از پس دیوار فراخواند تو را؟                       
شبحی بی سر و بی دست، درست آمده ای
آن که مشتاق هم آغوشی مردی چون توست                 
گور سردیست که کنده است، درست آمده ای
 

برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 15:42  توسط سیدی  | 

 

از قول عراقی:

حریفی که از وی نیازرد کس

بسی آزمودم، کتاب است و بس

رساند سخن را به خـوبی به بن

به بسم‌الله آغاز سازد سخن

نگیرد به کس سبقت ازهیچ باب

از او تا نپرسی نگوید جواب

توان خـواند در لـوح پیشانیش

خـط سرنوشت سخـن‌دانیش

زطورش به خلوتگه انجمن

همه خاموشی، با تو گوید سخن

کند مستمع، گر قبول ِکتاب

توان گفت در وصف او صدکتاب

از قول حافظ :

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

یا

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

که ناظر به شرایط مطلوب برای مطالعه است!

از قول صائب:

نیست کاری به دو رویان جهانم صائب

روی دل از همه عالم به کتابست مرا

ادیب الممالک فراهانی مثل سعدی بسیار با امانت دادن کتاب مخالف بوده است و آنرا به عجیب ترین صورت ممکن بیان کرده :

کتاب عاریه دادن به مردمان ندهد

ترا نتیجه جز آه و حسرت و افسوس

بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم

کسی به عاریه هرگز نداده است عروس!

 

سعدی پیشتر در این باره گفته بود :

کتاب از دست دادن سست رایی است     که اغلب خوی مردم بی وفاییست

 

از قول وحشی بافقی که البته در ارتباط مستقیم با خود کتاب نیست! اما می تواند نصیحتی برای انتخاب خوب باشد

کتابِ عشق بر طاقِ بلند است

ورایِ دستِ هر کوته پسند است

فروگیر این کتاب از گوشه طاق

که نگشودش کس و فرسودش اوراق

و از قول جامی :

انیس کنج تنهایی کتاب است

فروغ صبح دانایی کتاب است

بود بی مزد و منت اوستادی

ز دانش بخشدت هر دم گشادی

ندیمی مغز داری پوست پوشی

به سر کار گویایی خموشی

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت هر ورق زان یک طبق در

گهی اسرار قران با گوید 

گه ز قول پیامبر راز گوید 

گهی آرند در طی عبارات 

به حکمت های یونانی اشارات

گهی از رفتگان تاریخ خواند

گه از آینده اخبارت رساند

گهی ریزند از دریای اشعار 

به جیب عقل گوهرهای بسیار 

ز یک رنگی همه هم روی و هم پشت

گر ایشان را زند کس بر لب انگشت

به تقریر لطایف لب گشایند

هزاران گوهر معنی نماید

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش 

مکن از مقصد اصلی فراموش 

 

بدیع ازمان فروزان فر

 

هرکس که در این جهان بُد از روز نخست

 

آسایش خویش جست و این بود درست

 

عاقل داند که گنج آسایش را

 

در کنج کتابخانه می باید جست

 

حکمت 

 

در کون و مکان نبود همتای کتاب

 

خود کون و مکان نمود معنای کتاب

 

آن شاهد معنی که نهان است به غیب

 


گردید عیان زچهر زیبای کتاب

 


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 15:37  توسط سیدی  | 

 

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم
کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد

راه رفتن خود را هم فراموش کرد! 
 
زمینه پیدایش ضرب المثل
آورده‌اند که روزی زاغی، کبکی را دید که می‌رفت. خرامیدن او زاغ را خوش
 آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد، چه طبایع را به ابواب
 محاسن التفاتی تمام است و هر آینه آن را جویان باشد در جمله خواست که
 آن را بیاموزد. یک چندی بکوشید و بر اثر کبک بپویید. رفتن او را نیاموخت و 
رفتار خویش فراموش کرد، چنان‌که رجوع بدان ممکن نبود.

 
پیامها
1. پیروی بی‌چون و چرا از فرهنگ غرب و کنار گذاشتن آداب و رسوم ملی و اسلامی نه تنها ما را به پیشرفت‌های علمی نمی‌رساند بلکه موجب از دست دادن فرهنگ و رسوم خودمان نیز می‌شود.
2. دوری از تقلید کورکورانه و بدون مبنای منطقی. کاربرد این مثل در جایی است که شخصی چشم‌بسته و بی‌چون و چرا از شخص دیگری تقلید کند بدون اینکه تقلید او از روی اصول عقلانی باشد.

 
ضرب المثل های هم مضمون
ـ کلاغ آمد چریدن یاد بگیرد، پریدن هم یادش رفت.
ـ روش کبک به تقلید نیاموزد زاغ.

ـ بی‌تقلید رفتن از کوری است.

ـ عبادت به تقلید گمراهی است.
ـ مباش بنده تقلید، اگر نه حیوانی.

ـ هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام.
اشعار هم مضمون
خلق را تقلیدشان بر باد داد            ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

گاو و خر را نکند خوردن گندم، آدم   شرف مرد به تقلید نگردد حاصل
نمی‌دانم به هر جایی که هستی   خلاف رسم و عادت کن که رستی
هر چه خلاف آمد عادت بود            قافله‌سالار سعادت بود
 
ریشه های قرآنی و حدیثی
 
«وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ
 آبَاءنَا أَوَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئًا وَلاَ یَهْتَدُونَ ؛ چون به آنان گفته شود: به
 سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید، می‌گویند: آنچه پدران خود
 را بر آن یافته‌ایم ما را بس است. آیا هر چند پدرانشان چیزی نمی‌دانستند و 
هدایت نیافته بودند؟» (مائده: 104)

رسول خدا(صلی الله علیه وآله): «لا تَکُونُوا اِمَّعَةً، تَقُولُونَ: اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ 
اَحْسَنّا، وَ‌ اِنْ ظَلَمُوا ظَلَمْنا وَ لکِنْ وَطِّنُوا اَنْفُسَکُمْ اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ اَنْ تُحْسِنُوا، وَ‌
 اِنْ اَساؤُوا اَنْ لا تَظْلِمُوا؛ مقلّد و بی‌اراده نباشید که بگویید: اگر مردم خوبی
 کردند ما خوبی می‌کنیم و اگر ظلم کردند ما هم ظلم می‌کنیم، بلکه از 
خودتان اراده داشته باشید، اگر مردم خوبی کردند، شما خوبی کنید و اگر 
بدی کردند، شما ظلم نکنید.» 

برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 15:48  توسط سیدی  | 

مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند 
بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند! 
خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند! 
دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند 
چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند 
خاک زیر پای خود، از گریه، هی! تر می کنند 
روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند 
دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند! 
در میان گریه هاشان، یک نظر! با قصد خیر!! 
بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند! 
بعد چندی کز وفات جانگداز! او گذشت 
بابت تسلیّت خود! آن فکر دیگر می کنند 
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال 
جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند 
کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند! 
از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند!


برچسب‌ها: طنز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 11:57  توسط سیدی  | 


umnkv6lad2q7w73nv5fh.jpg

حسین(ع) ، بلندبخت تر از پدر نازنین اش بود. او یاران اندکی داشت، تنها 72 تن؛ اما همه یارانش "یار" بودند. علی(ع) اما بسیار بیش از این ها سرباز در رکاب داشت اما سره و ناسره ، نامطمئن!

علی(ع)، بیش از فرزندش رنج کشید، یاران "نایار" پیرش کردند.

- حسین(ع) را کسانی کشتند که قبل از طلوع خورشید عاشورا، دو رکعت نماز صبح خوانده بودند قربة الی الله ؛ "والضآلین" اش را هم خوب کشیده بودند.
علی(ع) را هم ابن ملجم در حالی فرق شکافت که وضو داشت و پیشانی اش از فرط عبادت پینه بسته بود.
قاتلان حسین(ع) ایمان داشتند که او از دین خارج شده است و علی(ع) را به جرم گردن ننهادن به حکم خدا به خون غلتاندند!

هر که عقل و خرد خویش در اختیار دستگاه تبلیغاتی ستم بگذارد، دیر نخواهد پایید که حق را باطل و باطل را حق ببیند... و چه هنرمندانه جباران تاریخ، دینداران ساده اندیش را سربازان بی جیره و مواجب خویش قرار داده اند و این قصه سر دراز دارد و مگر نه این است که امروز هم با پرچم سیاهی که نام رسول خدا(ص) بر آن است "دولت اسلامی" تشکیل داده اند و در عراق و شام، هر روز سر می برند؟!

- شبکه های اجتماعی پر از علامت هایی که به "لایک" معروف اند. اگر ماجرای تهیدستی که محتاج نان شب است را روایت کنند، هزاران هزار نفر آن را لایک می کنند و آسوده خاطر از این که به وظیفه انسانی شان عمل کرده اند(!) سر بر بالین می گذارند. خیلی ها هم ایثار بیشتری می کنند و مطلب را به اشتراک می گذارند و شاید هم نظری زیرش بنویسند؛ نور علی نور!
اما کم هستند کسانی که از کارهای بی هزینه عبور می کنند و در فضایی خارج از فضای مجازی، دست نیازمند را می گیرند و گرهی باز می کنند و اشکی پاک.

ماجرای حسین(ع) و ما نیز همین است.خیلی هایمان برایش سینه می زنیم، در هیأت هایش شرکت می کنیم، علم های سرخ و سیاه بر در خانه هایمان می زنیم، پای روضه اش اشک می ریزیم و غذای نذری حسینیه محله مان را به نیت شفا و تبرک می خوریم و آنگاه، با این تصور که بهترین هستیم، راهی خانه هایمان می شویم.
اما صبح فردا، حسینی بودن را فراموش می کنیم، اگر در مسندی هستیم که قدرتی در دست ماست، ستم می کنیم، از کار کارمندی و کارگری مان می زنیم، انصاف را در داد و ستدهای مان زیر پا می گذاریم، دین خدا را دکان خود می کنیم، آبروی دیگران را به راحتی آب خوردن می بریم، آسان دل می شکنیم، حقوق دیگران را نادیده می گیریم و ... .

اگر حسین(ع) در عصر اینترنت بود و "هل من ناصر ینصرنی" را در فضای مدرن امروز منتشر می کرد، حتماً هزاران هزار نفر آن را لایک می کردند، هزاران بار این پیام به اشتراک گذاشته می شد و پیامش سایت به سایت و گوشی به گوشی می چرخید ولی چند نفر جان شان در در دست می گرفتند و خود را قربانی راه حسین(ع) می کردند؟
آیا همه آنان که این روزها سینه زدند، در برابر جور و برای راه حسین(ع) هم حاضرند سینه سپر کنند؟ لایک کردن و سینه زدن چه آسان ولی مرد عمل بودن کار عبّاس و عبداللّه و قاسم و حرّ و حبیب بن مظاهر است و کار آنان که در 8 سال دفاع مقدس، لباس سیاه کندند و لباس رزم پوشیدند و به هل من ناصر حسین، لبّیک گفتند ، بی هیچ استخاره ای.
خیلی از ما ، مهم ترین کاری که عرضه اش را داریم ، لایک زدن و سینه زدن است و بس.

- بسیاری از آنان که در دربار معاویه بودند یا یزید را امیرالمؤمنین می خواندند یا در لشکر عبیدالله بن زیاد جنگیدند، اگر از همان مواهب مادی در بارگاه علی(ع) و حسین(ع) بهره مند می شدند، می توانستند در این سوی جبهه باشند، کما این که در عصر رسول خدا(ص) که حکومت حجاز یکسره در دست ایشان بود، خدمت رسول(ص) می کردند و در صف اول نماز به ایشان اقتدا.

اینان، نه بندگان خدا و مطیعان رسول و اولی الامر، که دلبستگان مال و مقام بودند و بعد از رحلت پیامبر(ص)، بو کشیدند که قدرت و ثروت در کدام سو هست و بدان سمت روانه شدند. بسیاری از آن اصحاب در برابر علی(ع) و فرزندانش ایستادند و شمشیر کشیدند.

امروز نیز همان ماجرا در سبک و سیاقی دیگر ادامه دارد. بسیاری از آنانی که دم از دین و اولی الامر و اسلام و ارزش هایش می زنند، نه دل در گرو دین دارند و نه تعلق خاطری به ارزش ها. بسیاری شان نیز چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند؛ اما چه کنند که نان و نام در این است؟
بر اینان حرجی نیست که امروز در رکاب نظام اسلامی باشند و فردا اگر نان و نام در سویی دیگر باشد، همه شعارهایشان را زیر پا بگذارند و هروله کنان بدان سمت دیگر بروند.
مشخص ترین شاخصه شان هم این است که جز خود و همپالگی هاشان، کسی را نه مؤمن به دین خدا می دانند و نه دلسوز دین و میهن.
درست مانند خوارج که حتی ولی خدا را نیز خارج از دین خدا می شمردند چه برسد به افراد عادی و چه برسد به کسانی که نقدی بر ایشان داشتند.
خوارج امروزی اما، از سرگذشت تلخ خوارج دوران علی(ع) درس گرفته اند و به جای آن که صف جدا کنند و تار و مار شوند، در صف یاران دین مانده اند تا هم بهتر بتوانند مؤمنان واقعی را به هزار انگ و تهمت تضعیف کنند و هم از مواهب حضور در قدرت بهره مند شوند.

عباس(س) وقتی با لب های تشنه به رود پر آب فرات رسید، قطره ای آب نخورد و مشک را برای خیمه نشینان حرم حسین(ع) پر کرد و اینک بسیاری از مدعیان، حتی با شکم های پر نیز از رودخانه بیت المال چشم نمی پوشند!

در روز عاشورا ، حق و باطل کاملاً مشخص بودند. می شد باطل را به چشم دید و حق را به گوش شنید و لمس کرد. هنگامی که علی(ع) در برابر دشمنان لشکر می آراست هم می شد فهمید که حق این سوست و باطل آن سو.
اینک اما نظام اسلامیِ بر آمده از دل جهاد حسینیان، درگیر منافقانی است که دم از اصول می زنند و این و آن را تکفیر می کنند و معلوم نیست سر کدام بزنگاه، قالب تهی و چهره نمایان خواهند کرد تا کار صیانت از خون شهیدان، باز به دست وارثان بی نام و نشان و بی ادعای عاشورا بیفتد و هل من ناصر حسین(ع) را بی هیچ چشمداشتی لبیک بگویند.


برچسب‌ها: امام حسین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 15:51  توسط سیدی  | 

ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ : ﺁﺏ، ﺁﺗﺶ، ﺧﺎﮎ، ﻫﻮﺍ....
ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﺮﺩﻧﺪ....
ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﻤﻪ ﮔﺎﻫﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ....
ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﺎﻩ ﻭ ﻃﺒﯿﺐ ﺩﺭﺩﻫﺎ....
ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺳﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺩلها....
ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ :"ﮐـــــــــــــــﺮﺑﻼ "


برچسب‌ها: امام حسین
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:14  توسط سیدی  | 

واقعه کربلا اتفاق می افتد...

هرگاه ؛

دلت با دینت نباشد ،

 قدمت با قلمت نباشد ،

و عملت به قولت نباشد ...

آری بدون شک اتفاق می افتد ؛

هرگاه ... هرگاه ... هرگاه

محرم و عاشورا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:7  توسط سیدی  | 

 

دکتر شریعتی جمله زیبایی دارد می گوید : باطل میتواند فتح کند ، تسخیر کند ، بکشد ، اما نمیتواند پیروز و جاوید باشدچرا که پیروزی نفس حق بودن است::.(دکتر شریعتی)واقعاً در کربلا چه کسی پیروز شد ببینید از دژخیمان اموی نامی مانده یا از امام حسین که میلیونها نفر در رثای او بر سر و سینه می زنند...و هرسال پرشکوهتر می شود ...جالب است غیر مسلمانان نیز از امام حسین به نیکی یاد می کنند


برچسب‌ها: امام حسین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 16:3  توسط سیدی  | 

عزاداری هاتون قبول درگاه حق عزیزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 17:3  توسط سیدی  | 

نیمه شب پریشب گشتم دچار كابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا علیك جانم
گفتم : كجا روی؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟گفت در بند بی خیالی
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟
گفتا : كه می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقیب گفتا : او نیز كله پا شد
گفتم : كجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی ؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ دیروز یا پریروز
گفتم : بگو زمویش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا : خرید قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو زساقی حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقی ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ز محمل یا از كجاوه یادی
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز یا گلف نوك مدادی
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقی
گفتا : كه جای خود را داده به فاكس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد‚ دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوی دشت زنگی
گفتا كه : ادكلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابی
گفتم : بیا دو تایی لب تر كنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 20:21  توسط سیدی  | 

 

1- کتاب 501 نکته برای معلمان ترجمه مرتضی مجدفر – وحیدرضا نعیمی    انتشارات قدیانی

2- کتاب توتوچان ترجمه سیمین محسنی-     انتشارات نشر نی 021   -88003795


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:32  توسط سیدی  | 

-          کلمات 10 بیت شعر را تغییر دهید تا به مفهوم جدیدی از شعر دست پیدا کنید.

-          مصرع دوم چند بیت شعر را با نگاه جدید تغییر دهید تا به طنز یا چیز دیگری تبدیل شوند.


شناخت کلمات

یک بنا برای ساختن دیوار از بهترین آجرها و محکم‌ترین آنها استفاده می‌کند. در نوشتن هم باید بهترین مصالح (کلمات) را پیدا کرد و به کار برد. تا هم متن استحکام داشته باشد و زیبایی آن مخاطب را به خود جذب کند.

به دانش آموزان بگویید چند واژه زیبا که یک صدا بدهند یافته و ردیف کنند .مثلا می گویند: سکوت- سحرگاهان- نسیم- تندیس- کوهسار- سیر - قصه- سایه - ساده- سرد- اطلسی- اکسیر- سر انگشت- تصنیف- گیسو- نفس- سبز فام و...

بعد بگویید حالا اینها را ترکیب کنید مثلا می گویند:سکوت کوهسار.

 شما نوشته و کلمات را از بالا خط بزنید و بنویسید.ترکیبات بعدی مثلا: نسیم سحرگاهان- سایه های سرد- گیسوی سبزفام- و....

حالا جمله های زیبا را یکی یکی می نویسیم مهم نیست درباره چه موضوعی باشد .به هر حال کمک می کند زیبانویسی را تا حدودی تجربه کرده و لذت ببرند.

مثالها:1-نسیم ملایم سحرگاهان ، سکوت کوهسار را شکست.

2-در نسیم سحرگاهان و زیر گیسوی سبزفام بید ، تصنیف عاشقانه ام را به سرانگشت مهر نگاشتم .    و....

راه‌هایی برای آشنایی با کلمات و شناخت بیشتر آن‌ها:

-          ارتباط با مردم و زبان آنها؛ بسیاری از کلمات (و مهمتر از آن ترکیبات) به دست مردم ساخته می‌شوند و الان در لغت‌نامه‌ها وجود ندارند.

-          دامنه لغات خود را زیاد کنید؛ چرا که هر کلمه وضع مخصوص به خود را دارد.

-          در استفاده از کلمات وسواس داشته باشید.

-         لغت‌نامه ها را به صورت موضوعی و یا حتی تفننی مطالعه کنید؛ مثل لغت‌نامه دهخدا، معین. از فرهنگ ها و واژه نامه های مختلف استفاده کنید مثل واژه‌نامه ابدی نوشته احمد عزیزی که شطح و طنز است.

-         سعی کنید با دیدن یک کلمه نسبت‌ها و ارتباط‌های بین آن و دیگر کلمات را بیابید. نسبت‌هایی مثل تضاد، تشابه، مراعات نظیر و  ...

-          عبارات مختلف با یک مفهوم پیدا کنید و به تفاوت‌های کاربردی آنها توجه کنید.

-          ترجمه و متن اصلی یک نوشته را بخوانید و ساختارها را مقایسه کنید.

-          دو ترجمه از یک متن بخوانید و بیشتر به کلمات مترادف توجه کنید.

-          به ضرب المثل ها و محل استفاده از آنها توجه کنید.

-          کتاب‌های فرهنگ عامه را بخوانید: امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب، قصه حسین کرد شبستری، کتابهای امثال و حکم، متل ها، اشعار محلی و...

چند نکته:

-          چرا باید در انتخاب کلمات وسواس داشت؟ هر کلمه مستقلا دارای «صوت» و «معنا» و «آهنگ» است. برای استفاده از کلمات در متن باید به هر سه آنها توجه کرد و تلاش کرد تا بهترین کلمه را از هر سه جهت انتخاب کرد. همچنین هر کلمه تاریخ و جغرافیای ادبی خاص خود را دارد.

-          هر کلمه دو چیز را با خود حمل می کند: 1- اطلاعات و 2- حس (جنبه های خیال انگیز). در نوشه‌های حسی مانند شعر بیشتر معانی حامل پیام خاصی هستند: شراب، ساغر، ساقی و می و ... نویسنده قوی کسی است که با انتخاب کلمات مناسب هم اطلاعات را منتقل کند و هم حس مخاطب را تحریک کند. یک مجلس درست امام حسین (شامل سخنرانی، روضه و نوحه) از هنرهایی است که در آن اطلاعات و حس به خوبی با هم عجین شده اند. در اطلاعات دادن باید دقیق و واقع بین بود(رئالیسم) و در انتقال حس باید به تصویرسازی و زیبایی توجه کرد.(سمبولیسم و چند تا ایسم دیگر!)

-          برای قوی شدن متن سعی کنید اطلاعاتی که می خواهید منتقل کنید را به حس و طبیعت مرتبط کنید. این طوری متن تان هم خیال انگیز خواهد بود و هم واقع بینانه. مثل: بیان فاصله: سه تیر پرتاب (سفرنامه ناصرخسرو)/ کوتاهی زمان: یک چشم بر هم زدن/ نشان دادن سهولت: مثل آب خوردن

-          همچنین می توانید از ضرب المثل ها استفاده کنید. ضرب المثل ها هم اطلاعاتی هستند و هم حسی: عاقبت گذر پوست به دباغ خانه می افتد/ روغن ریخته را نذر امامزاده کرده/ کاسه‌ای زیر نیم کاسه هست!/ آب از دستش نمی‌چکد!

-          وقتی کلمات را به خوبی شناختید می‌توانید آنها را ترکیب کنید و کلمات جدیدی بسازید و بعد از آن می‌توانید جملات بهتری بنویسید.

-          در نوشتن جمله چینش کلمات بسیار مهم است. ولی به معنای این نیست که باید حتما دستور زبان را رعایت کرد. دستور زبان وحی منزل نیست. توجه داشته باشید که بسیاری از طنزها در نگاه جدید به کلمات و ساختار ها بدست می آیند. مثل‌: سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم (ناصر فیض)


دو کلمه مترادف را از لغت نامه انتخاب کنید و  10 تفاوت برای آنها بنویسید. این کار را می توانید در مدل های مختلفی تکرار کنید، مثلا برای کلمات مترادف بیشتر (سه، چهار و...) و با تعداد تفاوت بیشتر.


 روان بودن یا سادگی

-          سادگی یعنی توجه داشتن به زبان مخاطب، زبان موجود و جاری در بین مردم، نه زبان لغت نامه ای، دانشگاهی و علمی(ملا لغطی). در سادگی معیار تاثیرگذاری است نه مفهموم رسانی صرف.

-          یکی از مهمترین روش ها برای ساده نویسی و روان نویسی رجوع به زبان و فرهنگ مردم است. البته رجوع به گوهرهای زبان مردم.

-           از ویژگی های زبان مردم تنوع و کثرت جایگزین هاست. زبان مردم آن قدر زنده است که خود به کلمه سازی دست می زند و منتظر کلمه سازی های کند و لاک پشتی فرهنگستان زبان فارسی نمی شود.

-           لذا نویسنده خوب کسی است که با مردم ارتباط زیادی داشته باشد.

-           یک تلقی اشتباه ما از زبان این است که فکر می کنیم زبان یک امر کتابی و مکتوب است، درحالی که زبان یک مقوله شفاهی است و بعدها مکتوب و مدون شده است.

-          در تاریخ ادبیات (و هنر و حتی سیاست) ما نویسنده هایی از همه موفق تر بوده و هستند که به سمت مردم و ادبیات مردمی رفته اند. پیامبران هم به زبان مردم کوچه و بازار و در حد فهم مردم، مفاهیم والای الهی را بیان می کردند.

-          دقت و غور کردن در ضرب المثل ها برای رسیدن به فرهنگ مردم بسیار مفید است. همچنین مراجعه به لغات و کنایات و ترکیبات مردمی. برای اینکه دایره لغات خود را افزایش دهید به فرهنگ شفاهی مردم و یا خرده فرهنگ ها مراجعه کنید.

-           از خوبی های زبان این است که مانند آینه بیماری های جامعه را نشان می دهد.

نکته مهم: ساده نویسی به معنی محاوره نویسی نیست. البته جاهایی از جمله دیالوگ ها در داستان استثناء است. محاوره نویسی نوعی دوپینگ است که معایبی دارد. از جمله اینکه نویسنده را دچار یک صمیمت کاذب و فانتزی می کند. نویسنده را شیفته متن خود می کند و این اول بد بختی نویسنده است.

یک نکته مهم دیگر: لهجه نویسی و یا شکسته نویسی کلمات هم ممنوع. باید توجه داشت که مخاطب لهجه ندارد و صدایی او را همراهی نمی کند. او تنها با نوشته و متن ارتباط دارد. لهجه نویسی دایره مخاطبان را محدود می کند. تکنیک های دیگری هم در زبان مردم وجود دارد که از لهجه نویسی بهتراند. مثلا شکسته کردن جملات و جا به جایی ارکان جمله.

چند فوت و فن:

و اما چند شگرد برای گریس کاری! و روان شدن متن:

-          متن خود را با صدای بلند بخوانید (خود را به جای مخاطب بگذارید)؛ هر کجا به دست انداز و ریپ زدن افتادید (همان تِ تِ پِ تِ)خوردید، آنجا حایی است که تعدادی کلمه قلمبه سلمبه جمع شده. با حذف و یا جایگزینی این کلمات متن تان را روان کنید.

-          روی تک تک کلمات فکر کنید. کلمات را سوراخ کنید و رگ و ریشه شان را دربیاورید. هر کلمه dna  و هویت خودش را دارد.

 


-          یکی از متونی که تا به حال نوشته اید (حدود 1500 کلمه باشد) کوتاه کنید، مثلاً ابتدا یک سوم آن را و در مرحله بعد نصف آن را کوتاه کنید. دوباره آن را بخوانید و با متن اول تان مقایسه اش کنید.  

-          همین کار را با متن یکی از دوستانتان انجام بدهید.


کوتاه بودن یا ایجاز (در ادامه مشخصات نوشته خوب)

یک : سیر تاریخی قالبهای هنری به سمت کوتاه شدن و آب رفتن است. این هم خوب است و هم بد. مثلا در ادبیات از رمان های بلند و چند جلدی شروع می شود. قدیمی ها (هم نویسنده ها و هم خوانندگان) دستشان به از رمان کمتر نمی افتاده. و بعد می رسیم به داستان بلند، داستان کوتاه و مینی مال. یا در سینما، زمانی فیلم های سینمایی 3 ساعته داشتیم، بعد همین جور آب رفت و آب رفت تا رسیدیم به فیلم کوتاه و حتی فیلم یک دقیقه ای. البته این به معنای حذف قالب های کَت و کلفت و بلند نیست، به معنای حضور بیشتر و غلبه قالب های کوتاه است. دلایل، خوبی ها و بدی های این پدیده خودش روضه مفصلی است که از حوصله وبلاگی خارج است و معمولا آن را سر کلاس می گویم.(می بینید که ما هم مینی مال شدیم)

دو : از آن جایی که بزرگان گفته اند:«تعرف الاشیاء باضدادها» ما در اینجا از خوبی های کوتاه نویسی چیزی نمی گوییم. در عوض از بدی های روده درازی و اطناب خواهیم گفت.

روده درازی چیست؟ پزشکان می گویند (و البته دیده اند) که روده انسان 9 متری هست. البته بهتر است بگوییم روده گوسفند چون تا دقایقی دیگر می خواهم سرش را با چاقو ببرم. خدای متعال این چند متر را به طرز شگفت آوری در شکم گوسفند جا داده و فشرده کرده است. قصاب وقتی گوسفند را می کشد، یکی از جاهایی که خیلی حوصله اش سر می رود و اعصابش خورد می شود، همین جدا کردن این روده دراز و خالی کردن آن (ببخشید، دماغتان را بگیرید!) از مدفوع و پشگل گوسفند است. روده درازی یک چیزی توی همین مایه ها و به همین حال به هم زنی است.

اطناب (که همان باتربیتی و ادبی و دانشگاهی شده روده درازی است) نیز از طناب می آید. یعنی کش دار کردن متن. بی خود یا باخود. مثل طنابی که انتها ندارد. از مشخصات اطناب تکرارهای زائد و نوشتن یک مفهوم به چندین صورت است.

بی ادبی می شود، متن شما مثل همان گوسفند و مخاطب شما همان قصاب است. که هنگام مطالعه در واقع متن تان را برای خودش ذبح می کند تا از گوشت لذیذش استفاده کند. خلاصه آقاجان! سربسته بگویم روده درازی نکنید دیگر.

سه : نویسنده باید نسبت به کلمات و جملات ضعیف خودش جلاد باشد. می گویند بعضی از حیوانات عیال وار! وقتی چند قلو می زایند برای اینکه نسلشان قوی باشد، یکی که سالم تر و قوی تر است را نگه می دارند و باقی را خفه می کنند. این عمل در کشاورزی هم اتفاق می افتد. نمی دانم تا به حال چغندر خو کرده اید یا نه؟ («چغندر خو کردن» اصطلاحی خراسانی است. این کار به وسیله «دست خو» انجام می شود. از چند گیاه تازه سبز شده چغندر در کنار یکدیگر یکی را نگه می دارند و مابقی را خو می کنند. تا آن یکی بزرگتر و چاق و چله تر باشد). به قول یکی از اقوام یزدی ما (من از پدر خراسانی و از مادر یزدی ام) که مثل خود من چای پررنگ و نباتی دوست دارد: یَه تا چایی بخور، خوبشو بخور.

یک قانون کلی در کوتاه نویسی: هر چه حذف آن به مفهوم بودن متن صدمه نزند باید حذف شود. البته با حفظ دو مشخصه دیگر نوشته خوب یعنی روشن بودن (که در قسمت توصیف وصفش رفت) و دیگری روان بودن (که در ادامه از این قلم روان خواهد شد).

چهار : برای اینکه از اطناب جلوگیری کنید، پس از نوشتن متن، آن را دوباره بخوانید و اشکالاتش را برطرف کنید. اگر فاصله ای بین نوشتن و خواندن بیفتد بد نیست. چون در هنگام نوشتن شما و متن تان داغ هستید و نمی دانید کجای متن شکسته و درد می کند. بعد از گذشت مدتی که بدنِ متن سرد شد آخ و اوخش در می آید. متن مثل غذاست. داغ داغ نباید آن را خورد. باید متن را بگذارید توی یخچال تا فریز شود و بعد ایرادتش را بگیرید. برای اینکه به زائد بودن برخی از کلمات و جملات در نوشته خود پی ببرید باید خودتان را به جای مخاطب بگذارید و  آن گاه اصلاحات را انجام دهید.

پنج: کوتاه نویسی باعث ریتمیک شدن متن می شود. بهترین کوتاه گویی ها و کوتاه نگاری ها در فرهنگ مردم دیده می شود. مثل ضرب المثل ها، شعر ها، کنایه ها، فحش ها، قلمبه ها! و اصلا همین حرف زدن عادی مردم


1-       از کتاب «ارزیابی شتابزده»ی جلال؛ مقاله «یزد؛شهر بادگیرها» را بخوانید و توصیف هایش را تحلیل کنید.

2-       از کتاب «فرهنگ جبهه» سید مهدی فهیمی 10 مورد از اصطلاح سازی های بچه های جبهه را بنویسید و تحلیل کنید.

3-       یک گفتگوی واقعی مردمی که برایتان جذاب بوده است (و بیش از 10 بند رفت و برگشتی دارد) را بنویسید. 

توصیف خوب فقط ردیف کردن صفت و موصوف نیست. توصیف در واقع جزئی نگری همراه با عینیت گرایی است.

چند فوت برای نوشتن یک توصیف خوب:

از صفت خاص استفاده کنید:

کلمات هم برای خودشان انرژی دارند. انرژی بسیاری از کلمات (و صفت ها) به دلیل استفاده بیش از حد آنها در طول تاریخ گرفته شده است. تا دلتان بخواهد از این ترکیبات داریم. مثلاً: بهشت برین(از ادبیات قدیم) و لاله سرخ(از ادبیات معاصر) و قس علی هذا. بهتر است به ترکیبات جدید رو بیاورید.

در انتها خواهم گفت که در استفاده از صفت خاص(و هر چیز دیگر) هم زیاده روی نباید کرد. چون قند خون متن را بالا می برد و این موجب مرض است.

کلی گویی نکنید:

رنگ سفید را در نظر بگیرید. اگر بخواهید چیزی را با رنگ سفیدش توصیف کنید، آنقدر باید جزئی شوید که مثل این باشد که همان شی در برابر مخاطب قرار گرفته. سفید هم انواعی دارد: شیری، برفی، براق و... دقیقاً جزئیات را بنویسید. در توصیف یک چیز باید آنقدر جزئی شد که توصیفات منحصر به همان شی باشد. باید حجاب بین آنچه می بینید و می نویسید را بردارید.

از همه حواستان استفاده کنید:

چرا از همه نعمت هایی که خدا به ما داده است، برای درک کردن و بعد هم توصیف کردن استفاده نمی کنیم؟ درست است که بیشتر اطلاعاتِ ورودی انسان از راه چشم است، ولی چرا از بقیه حواس استفاده نکنیم؟ توصیف فقط دیدن نیست. لمس کردن، بو کردن، مزه کردن، شنیدن و حتی چیزی که به آن می گویند «حس ششم» هم جزو توصیف است. اگر همه اینها در کنار هم باشند موصوف را بهتر می توان توصیف کرد. متنی که توصیف یک میدان شلوغ و کثیف شهر است باید بوی گند فاضلاب و یا دود ماشین بدهد، باید پر از صدای بوق ماشین ها باشد.

سر صحنه حاضر باشید:

از نزدیک ببینید و بعد بنویسید. برای توصیف واقعیات از آنها تصویر خیالی نسازید. توی اتاقتان ننشینید، بروید بیرون هوایی به کله تان بخورد. باید طوری توصیف کنید که مخاطب فکر کند سر صحنه حاضر است و دارد قضیه را با چشم (و دیگر حواس) می بیند. تا از نزدیک نبینید به جزئیات ماجرا پی نمی برید.

فعل هم جان دارد:

این قدر به صفت فکر نکنید. با یک تیر دو نشان بزنید. یک فعل خوب بیاورید تا نقش فعلی اش را بازی کند و به جمله مفهوم بدهد. فعل باید جاندار باشد تا بتواند توصیف کننده خوبی هم باشد. می شود گفت: صبح شد. خیلی بی حس و ساکت و تخت. و می شود گفت: خورشید بالا آمد. فعل جاندار شد، تخت نیست، حرکت دارد.

هویتِ شناسنامه ای جمله:

تا جایی که می توانید از فعل مجهول استفاده نکنید. جمله باید پدر و مادر داشته باشد. فاعلِ فعل مجهول قبلاً مفعول بوده است. فعل مجهول تخت و بی حرکت و منفعل و مرده است. بیشتر از این مسأله را باز نمی کنم. امیدوارم خودتان درک کنید. البته در مصرف افعال جاندار هم زیاده روی نکنید. عدالت را رعایت و از همه ظرفیت های جمله استفاده کنید.

زیاده روی نکنید:

کلمات به تنهایی تاریک هستند و برای اینکه بتوان آنها را روشن کرد، باید از صفت مرغوب (که مثل لامپ کم مصرفهای جدید است) استفاده کرد. صفتی که هر کلمه را به اندازه خودش توصیف کند نه کمتر و نه بیشتر. اگر متن را خیلی روشن کنید چشم را می زند. مثل این است که خودکاری را دست گرفته باشی و بخواهی به جزئیاتش توجه کنی. بعد از مدت کوتاهی همه جزئیات را می فهمی و دیگر از نگاه کردن به آن حالت به هم می خورد. حالا اگر چیزی را زیادی توصیف کنی، حتی توصیف خوب، مخاطب همین حال را خواهد داشت  |  نظر بدهید


-          میدان شهدای مشهد را از نزدیک ببینید و آن را در 300 کلمه توصیف کنید.

مشخصات نثر خوب:

نثر خوب باید:

- روشن باشد (استفاده از توصیف)

- کوتاه باشد (ایجاز)

- ساده باشد (روانی مطلب)

چگونه روشن باشد؟

سعی کنید در نوشته کلماتی به کار نبرید که چند معنایی و خیلی دور از ذهن باشد. مخاطب را گیج نکنید. بهترین راه روشن شدن متن استفاده از توصیف به جا و درست و دقیق است. منظور از توصیف آوردن صفت محض نیست. توصیف یعنی خوب دیدن و خوب نوشتن. عرصه توصیف عرصه عینیت گرایی است. واقع بینی. توصیف قضاوت را در حس می برد و نتیجه گیری را به مخاطب می سپارد.

در توصیف باید توجه داشت:

-          به رعایت ضریب ها. یعنی ملاک داشتن برای توصیف. وقتی بخواهیم ضریب ها را رعایت کنیم ممکن است مجبور شویم بسیاری از دیده ها را ننویسیم.

-          به فرق دیدن و نگاه کردن. دیدن با نگاه کردن فرق می کند. اولی سرسری است و دومی با توجه. نباید از واقعیت ها تصویری خیالی بسازیم. باید واقعیت را دید و بعد نوشت.

-          عادت شکنی. با تغییر جغرافیا و فضا انسان عادت هایش را می شکند و نگاهش دقیق تر می شود. گویا تاریخش هم عوض می شود. غریب بودن مکان باعث می شود انسان نگاهش دقیق شود. برای همین است که بسیاری از نویسنده های خوب، سفر زیاد می روند و سفرنامه می نویسند. اصلاً تغییر دادن عادت باعث رویش ادبیات می شود. بیشترین رویش های ادبیاتی ما در ادبیات جنگ و دفاع مقدس است (که ضد شرایط عادی است) و سفرنامه نویسی. حجم زیادی از آثار جلال آل احمد سفرنامه است و سفر یعنی تجربه واقعیت. یکی از تکنیک های ورزیده شدن در نویسندگی خلاصه کردن نوشته های دیگران است. محدودیت ها انسان را ورزیده می کند.

معایب یک متن غیر توصیفی:

1-       قضاوتی است: سریع درباره موضوع قضاوت میکند و نتیجه را تحویل خواننده میدهد. قضاوت شما باید به جان متن نفوذ کند. مخاطب باید کیش و ماتِ متن شما بشود و با دست خودش برود به آن خانه ای که شما می خواهید. یعنی خودش به نتیجه ای که شما می خواهید برسد.

2-       بی اثر است: و در مخاطب تأثیر نمی کند. در توصیف داستان بر بیان ارجحیت دارد. مراجعه شود به مقدمه داستان و راستان شهید مطهری.

3-       لذت کشف را از مخاطب می گیرد. ( ایضاً مراجعه شود به مقدمه داستان راستان)

4-      زائد و دست و پا گیر است. انتزاعی بودن کلمات باعث حجیم شدن  نوشته برای رساندن مفهوم می شود. بهترین راه این است: کلمه و جمله ای که خودتان نمی فهمید به مخاطب عرضه نکنید. 


 -          از منابع قدیمی نثر فارسی (مثل سفرنامه ناصر خسرو یا تاریخ بیهقی) متن کوتاهی را انتخاب کرده و از ضرب آهنگ آن لذت ببرید و برای ما هم بیاورید. همچنین چگونگی ارتباط دادن بین اجزای اثر را تحلیل کنید.

-          همین کار را با یک نوشته معاصر انجام دهید. از آثار جلال، شریعتی، آوینی، شجاعی، میرشکاک، امیر خانی یا هر کس که سرش به تنش بیارزد.


 الف: ریتم (یا ضرب آهنگ)/ب: ارتباط بین اجزای اثر

الف: ریتم:

نوشته باید ریتم و ضرب آهنگ داشته باشد. وگرنه جذابیت کار پایین می آید و خواننده خسته می شود. متن یکنواخت می شود و کلیشه ای. در سینما با استفاده از کات های سریع و در شعر با به کار بردن قافیه و یا به هم ریختن آن در شعر نو تلاش می کنند به اثر ضرب آهنگ بدهند. مثلاً ضرب آهنگ و وزن مثنوی را گویا فقط مخصوص حماسه ساخنه اند.

چند فوت و فن:

-          حذف کلمات و رسیدن به جملات کوتاه.

-          جا به جایی افعال و به هم ریختن دستور زبان دانشگاهی! دستور زبان وحی منزل نیست که ثابت باشد و لایتغیر. در دستور زبان کُخ بریزید.

-          استفاده از تکنیک های عامه مردم (مکالمه های مردمی، ضرب المثل ها و ...)

-          منابع کهن زبان فارسی ضرب آهنگهای جالبی دارند برای آشنایی بیشتر به آنها مراجعه کنید.

ب: ارتباط بین اجزای اثر:

متن باید نخ تسبیح داشته باشد. کلمات مثل قطعات آجری هستند که شما باید ملاتی بین آنها بریزید و آجر ها را به هم بچسبانید. تا ساختمان اثر روی هوا نداشته باشد و روی روح مخاطب هوار نشود.

چند فوت و فن:

 با استفاده از تکنیک هایی مثل نوشتن جاده ای(پشت سر هم بودن اتفاقات)، یا سیر زمانی دادن به مطلب (مثل سفرنامه ها)، یا تکرار افراد و اشیاء و فضاها در جاهای مختلف اثر( مثل حضور پیراهن و خواب در داستان قرآنی حضرت یوسف)، یا تکرار یک جمله خاص(«فبای الا ربکما تکذبان» در سوره الرحمن سی و چهار بار تکرار شده) و یا ... می توان بین اجزای اثر ارتباط برقرار کرد.

چند نکته متفرقه:

-          مردمی نوشتن به معنای این نیست که هر چه در بین مردم رواج دارد را بگیرید و بنویسید. باید دنبال گوهر ها بود. باید به روش های مردم توجه کرد. مثل بی تکلف حرف زدن مردم یا  رساندن مفهوم در عین سادگی با استفاده از کلمات ساده و عینی و ...

-          درباره جایگاه مخاطب محوری و اینکه تا چه اندازه در جذب او به اثر باید کوشید می توانید مقاله سینما - مخاطب شهید آوینی را از کتاب آیینه جادو بخوانید.

-          برای آشنایی با سبک های ادبی بهتر است به سراغ غول بزرگ بروید تا شاگردان او


شروع را در آثار زیر را تحلیل کنید:

1-       فصلی از «مدیر مدرسه» ی جلال آل احمد به انتخاب خودتان

2-       بخشی از «خسی در میقاتِ» جلال آل احمد

3-       شروع یک فیلم (ایرانی یا خارجی بودنش مهم نیست)

4-       شروع یک شعر به دلخواه خودتان

5-       شروع در یک گفتار روزانه مردمی(واقعی نه تخیلی)


 شکل متن و نوشته

یک نوشته از سه بخش اصلی تشکیل می شود:

      شروع:

-          چون اولین برخورد خواننده با نوشته است اهمیت زیادی دارد. باید مراقب بود تا از شروع خوبی استفاده کنیم.

-          نمی شود تکنیک هایی که برای شروع وجود دارد را فرموله کرد. باید برای داشتن یک شروع خوب خلاقیت به خرج داد.

-          اما برخی از روش ها و تکنیک های شروع خوب و جذاب:

شروع ناگهانی: بدون مقدمه سر اصل موضوع رفتن

شروع سؤالی: ایجاد سوال و ابهام

شروع توصیفی: توصیف موضوع نوشته به طور تفصیلی و با جزئیات

شروع با صدا: مثل صدای افتادن چیزی از بالا یا شکستن ظرفی

شروع حسی: استفاده حد اکثری از حواس برای درگیر کردن خواننده

دیگر شروع ها: استثناء، تعجب برانگیز، شروع زمان گذشته با افعال زمان حال و ...

      میانه:

-          وظیفه این بخش از نوشته بسط و توضیح مسأله است.

پایانه:

-          بهتر است نتیجه گیری را به مخاطب سپرد و جایگاهی از فهم برایش قائل شد! (کار برجسته شهید مطهری در داستان راستان)

-          اگر خدای نکرده خواستیم نتیجه گیری کنیم بهتر است ادات نتیجه گیری را حذف کنیم. خیلی ضایع است بگوییم: «پس نتیجه می گیریم که ...» باید توجه داشت که طرح موضوع خودش به نوعی نتیجه گیری است.

چند نکته:

-          سعی کنید نوشته هایتان مردمی باشد. از الفاظ واقعی و مردمی استفاده کنید و از کلمات فلسفی و پیچیده دست بکشید. قرآن هم عینی و حسی است نه فلسفی و پیچیده و انتزاعی.

-          مردمی نوشتن به معنای محاوره نویسی نیست.

-          شکل مطرح شده(شروع، میانه، پایانه) در فیلم و شعر و داستان و اکثر قالب های هنری هم رعایت می شود.

-          نوشته خوب نوشته ای است که ضمن دادن اطلاعات به مخاطب با او درگیری حسی داشته باشد.


تمرین 1/1: یکی از مکان های زندگی خود (محله، دانشگاه، حوزه، محل کار یا ...) را در 300 کلمه توصیف کنید.

تمرین1/2: مقدمه شهید مطهری بر کتاب داستان راستان را مطالعه و خلاصه کنید. میزان خلاصه کردن حدود یک سوم.



تمرین 1/1: یکی از مکان های زندگی خود (محله، دانشگاه، حوزه، محل کار یا ...) را در 300 کلمه توصیف کنید.

تمرین1/2: مقدمه شهید مطهری بر کتاب داستان راستان را مطالعه و خلاصه کنید. میزان خلاصه کردن حدود یک سوم.


آنچه در جلسه اول مطرح می شود طرح کلیات، آشنایی با بچه ها و دادن یکی دو تمرین است برای دست گرمی بچه ها. که از جلسه دوم، هم دست مایه ای برای نقد داشته باشیم و هم مثالهایی عینی از مباحث در میان تمرین بچه ها.

اما تیتر مباحثی که در جلسه اول مطرح خواهد شد:

- چرا نویسندگی؟ اگر حرف برای گفتن نداریم، همان دفتر خاطرات شخصی بس است و لزومی هم ندارد فن را یاد بگیریم./ فن را کسی یاد می گیرد که می خواهد دنبال اثر گداری باشد(مساله مخاطب محوری)

- نویسندگی (حداقل در این کارگاه) یعنی چه؟ کلید هایی کلی که در انواع گونه های متنی (شامل مقاله، یادداشت، داستان، فیلمنامه، طنز، خبر، گزارش، مصاحبه و ...) و حتی شعر و خطابه می تواند به کار آید./ فرق انشاء و نویسندگی در همین تنوع قالبها و به قول سینمایی ها ژانرهاست. در این کلاس هر کس ممکن است در یک قالب خاص رشد کند (و استاد ما هم باشد). گستردگی نکات این دوره هم به همین درد می خورد.

- شرایط نویسندگی / که آن قدری که به عقل ناقص ما رسیده شامل این چیزهاست:

الف) استعداد: مهم است اما نه به اندازه تلاش/ ممکن است بدون اینکه بدانید در شاخه ای خاص از نویسندگی مستعد باشید؛ پس باید استعداد را در عمل و با بیل زدن و کارگِل و عرق ریختن روی متن آزمود.

ب) علاقه احساس نیاز تنها کافی نیست./ باید عطش زیاد فهمیدن و فهماندن داشته باشیم، باید شبها خواب نوشته مان را ببینیم./ کسی که بی علاقه کاری را دنبال کند، وقتی کارش دیده نشود یا مورد تقدیر قرار نگیرد یا به هر دلیلی کارش را کنار بگذارند، احساس خسران می کند.

ج) تلاش: باید باورمان شود چیزی نمی دانیم. راههایی برای تلاش کردن در این عرصه!:1- زیاد دیدن و شنیدن و زیاد زندگی کردن! 2- زیاد خواندن: معرفی کتابهای خوب نثر و نظم/ مصاحبه و گفت و گوهای خوب (داخلی و خارجی) را بخوانید. 3- زیاد نوشتن: پرهیز از وسواس ننوشتن یا منتظر مطلب عالی شدن/ موقع نوشتن متن را ویرایش نکنید. 4- زیاد نقد شدن و اصلاح کردن: پرهیز از وسواس خط نزدن و خودشیفتگی/ شیفته کلمات خود نباشید، بدهید چند نفر متن شما را بخوانند.

د) حرف داشتن: حرف داشتن در حد درد و سوز داشتن (علاقه به آرمان ها و قدرتمندی دردها، خودش از بزرگترین علایق و محرک ها هم هست)/ اگر بیش از مخاطب نمی دانیم و نمی فهمیم، حق نداریم ذهنش را اشغال کنیم./ مطالعه در شاخه های غیر ادبیات (تاریخ، دین، جامعه،بحث های روز و ...)/ تجربه (سیر آفاق و پختگی تاریخی)/ تفکر و خودسازی (سیر انفس/ محال است هنر انعکاس روح هنرمند نباشد و قضاوتهای او را منعکس نکند، پس به جای داشتن توهم بی طرفی باید جهت گیری هنرمند درست شود، دوربین چشمت را باید جای درستی بکاری)

و خلاصه این بند آخر اینکه برای حرف داشتن باید این کارها را کرد: مطالعه/ تجربه/تفکر/ خودسازی


برچسب‌ها: انشانویسی
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 14:17  توسط سیدی  | 

روایت جانبازی که صورتش را داد اما از سیرتش نگذشت+تصاویر

روایت جانبازی که صورتش را داد اما از سیرتش نگذشت+تصاویر

حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در

منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد

و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به

فراموشی سپرده شده است

تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد.

24 بار عمل جراحی صورت در یک سال

 28 سال است نتوانسته سر سفره با خانواده غذا بخورد

همسرش تصریح کرد:

تمام هم سنگرهایش به شهادت رسیدند اما 28 سال است که حاج رجب

جلوی چشمانم روزی چند بار شهید می‌شود خیلی سخت است،

در خیابان همه او را به یک چشم دیگر نگاه می‌کنند کمتر کسی باور می‌کند

که حاج رجب جانباز باشد اکثر مردم فکر می‌کنند بر اثر سوختگی و یا جذام

صورتش به این شکل در آمده است.

قبلا در آپارتمان زندگی می‌کردیم اما به خاطر اینکه همسایه‌ها می ترسیدند

مجبور شدیم جابه جا شویم من که نمی‌توانم همسرم را در خانه

زندانی کنم او چهره اش را برای آزادی مردم ایران داده است

من نمی‌توانم آزادی‌اش را بگیرم.

حاج رجب تنها جایی را که خیلی دوست دارد حرم امام رضا(ع) است،

انگار عهد و پیمانی با امام رضا (ع) بسته است که هر روز برای زیارت به حرم

می‌رود با همان کلمات شکسته‌ای که از دهانش بیرون می‌آید می‌گوید

می‌خواهم خدا از من راضی باشد همین برایم اندازه تمام دنیا ارزش دارد

روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که مردم با دیدن من اذیت و ناراحت

می‌شوند و بچه ها می‌ترسند این موضوع خیلی ناراحتم می‌کند.

حاج رجب جانباز 70 درصد مشهدی هر چند صورت ندارد

اما سیرت دارد

سیرتی که او را به درجه ایثارگری رسانده است

به راستی که او ایثارگری را به حد اعلا رسانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 13:47  توسط سیدی  | 

جواني به نام «معالق» از فقراي شهر خوي كه از نعمت پدر محروم بود. عاشق دختر حاكم اين شهر مي شود. او كه تنها فرزند مادرش بود، از شدت عشق بيمار و بستري مي گردد. مداواهاي پزشكان در علاج بيمار كارگر نمي افتد چرا كه بيماري عشق درمان جسمي ندارد. بالاخره پسر زبان مي گشايد واز عشقش به دختر حاكم مي گويد. مادرو نزديكانش وي را را نكوهش مي كنند. اما پسر بر عشق خويش پايداري مي كند و مادر به ناچار به خواستگاري دختر حاكم مي رود. خبر به گوش دختر حاكم مي رسد و وي ازدواج خود با آن پسر يتيم را مشروط به پيروزي اش بر پهلوان نامدار خوي،پورياي ولي مي كند. از آنجا كه عشق منطق ديگري دارد. پسر جوان با وجود اينكه مي داند، توان غلبه بر پورياي ولي را ندارد، براي مبارزه و كشتي گرفتن اعلام آمادگي مي كند. تاريخ مبارزه براي يكي از روزهاي جمعه تعيين مي شود.

در نماز جمعه يكي از مساجد، مادر آن جوان حلواي نذري پخش مي كند. پورياي ولي كه در نماز حضور داشت. از مادر مي پرسد: نذرت جيست و او جواب مي دهد: پسرم براي ازدواج با دحتر حاكم بايد با پورياي ولي كشتي بگيرد و نذر كرده ام تا پسرم پيروز گردد.

پوريا دچار ترديد مي شود. ترديد در مورد حفظ موقعيت خود به عنوان پهلوان شهريا اجانب نذر يك مادر و حركت در جهت رساندن يك جوان به آرزوي خود. اين ترديد و تصميمي شجاعانه كه مي گيرد. باعث اسطوره شدن پورياي ولي مي گردد. روز موعود فرا مي رسد. پوريا و جوان عاشق در ميدان كشتي حاضر مي شوند. جمعيت انبوهي به تماشا ايستاده اند. همه انتظار دارند. در چشم به هم زدني ، پهلوان نامدار شهرشان پيروز گردد. اما نتيجه چيز ديگري است. پهلوان خود را مغلوب جوان عاشق مي كند.

خود پهلوان پورياي ولي در اين مورد مي گويد: وقتي پشتم به خاك رسيد و آن جوان بر سينه ام نشست. ناگهان جحجاب ديدگانم به كنار رفت و آن معرفتي و آن معرفتي را كه سالها در جستجويش بودم، در مقابل ديدگانم يافتم.

مردم، جوان پيروز را بر دوش خود گرفتند و به سمت خانه حاكم حركت كردند. پهلوان شهر مغلوب شد و در زير دست و پاي مردم نظاره گر شادي آن جوان و گريه هاي شوق مادرش بود. ديگر هيچكس پورايا را به چشم پهلوان نمي نگريست.

سالها بدين منوال سپري شد و مردم زماني متوجه قضيه شدند كه پهلوان پوريا نقاب خاك بر سر كشيده يود. از آن زمان پوريا به پهلوان افسانه اي و اسطوره اي تبديل شد.
ده فرمان مشهور جوانمردي كه از پوريا به يادگار مانده، جزو اصول ورزش باستاني كشور است و اين ده فرمان سالها سرلوحه پهلوان خوي بوده و هنوز هم سينه به سينه نقل مي گردد.


وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم ........كه در طريقت ما كاهليست رنجيدن!


برچسب‌ها: داستان ها و حکایات جالب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 17:3  توسط سیدی  | 

طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود مایه خنده می‌شود. هنر طنزپرداز، کشف و بیان هنرمندانه و زیبایی‌شناختی عدم تناسب در این «متناسبات» است.

..... ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید // گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

قبل تر ها می گفتند:

گرفتم سال را پنهان کنی با مو چه می سازی؟

                                     گرفتم موی را کردی سیه با رو چه می سازی؟

 اما امروز ماشالا انواع کرم پودر و ماسک و ژل و جرّاحی و مو و مژه و ناخن مصنوعی و دستگاه های ورزشی و اوووووووووووو...! انقدر ازینا اومده که دیگه بیست سال اختلاف سن اصن به نظر نمیاد... به حول و قوّه ی الهی امروز دکترها هر کدوم یه پتوی حضرت یوسف دارند که زلیخاهای پیر رو جوان می کنند!! و ما را به آقای حافظ که می گفت بنشینید بر لب جوی و گذر عمرتون رو ببینید، بشارت که دیگه این قضایا تموم شد و اصولن دیگه بیست ساله با چهل ساله فرقی نداره و بقول فرید آقا:

صد سال اگر بر لب جویی بنِشینی

                                        هرگز گذر عمر نبینی لب آن جو

از قصّه ی سوراخ و دم موش گذشتیم

                                        حاشا که رعایت شود اندازه ی جارو

 و همین روزهاست که کسی حافظ رو دیده بود و ازش سوال کرده بود که:

گفتم بگو زخالش؟ آن خالِ آتش افروز

                                         گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش؟ گفتا که مش نموده

                                         گفتم بگو ز یارش؟ گفتا ولش نموده

 یه روش های جدیدی هم میگند اومده در عرض چند ساعت سرپایی بدون جراحی و تیغ، تمام چربی های شکم و دیگر نقاط! رو در میارند و عملا باید گفت:

هایده برو، آنجلیناجولی برگرد!

بله دیگه ...!

گویند هر آن کسان که با پرهیزند

                                               زآنسـان که بمیرنـد چنـان برخیزنـد

ما با می و معشوقه از آنیم مدام

                                               باشد که به حشرمان چنان انگیزند                                                        

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

                                          گر روم دیر به منزل چه بگویم به زنم !

 

مکن کاری که بر پا سنگت آیو ...!

تحقیق نکن ریشه‌ی هرچیز کجاست

                                         هی فکر نکن پایه‌ی این میز کجاست

وقتی "ک"ي تصغیر به کهریزک هست

                                         حالا تو ببین که اصل کهریز کجاست!   

                    

ساقی و مطرب و می جمله مهیّاست ولی

                                       جان تو خسته ام امشب به خدا حسّش نیست

                                      

آنان که به کار عقل، در مْی کوشند

                                                    هیهات که جمله گاو نر مْی دوشند

آن بهْ که لباس ابلهی درپوشند

                                                    کِامروز، به عقل، تره مْی نفروشند

                                                                                         (خیّام)

 

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

                                         باید برود غاز، به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

                                         باید برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

                                         با پارتی و پول خر خویش براند

و در نهایت:

آنکس که نداند و نداند که نداند

                                         در پست ریاست ابدالدّهر بماند!


در شگفتم که در این مدّت ایّام فراق

                                               هیچ کس چون من احمق به تو دلبند  نشد                                                                         

امان از کنکور!

در راه کلاست ایستادم هر روز 

                                                انگار که چشمان سیاهت کورست
گویی دل تنگت شده خالی از عشق

                                                  از بس که پر از دغدغه کنکورست

  

 

ای وای از این خرج گران، دق کردم

                                                  افسرده شدم ترک علایق کردم

دیروز که قبض گازمان آمده بود

                                                  با فاتحه ای یاد مصدّق کردم!!

آمد و این بار رطب شد!

صد شکر که راضی به ملاقات دو لب شد
                                            هی ترش نکرد، آمد و این بار رطب شد
هرچند که درگیر گرایش به اصول است
                                            این بار دمش گرم که اصلاح طلب شد

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

                                          شوهر خوب مگر گیر کسی می آید ؟!!

 

 و اصل بیت:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

                                         که از انفاس خوشش بوی کسی می آید ...

                                                

آسایش دو گیتی، تفسیر این دو حرف است

                                            سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار

 اصل بیت:

آسایش دوگیتی، تفسیر این دو حرف است

                                            با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا

                                                                               (حافظ)

من نگویم که کنون با که بگرد و چه بپوش

                                                چون بعید است که فعلاً متعادل باشی!

                                                                                        (زهرا درّی)

 اصل بیت:

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

                                                که تو خود دانی اگر عاقل و زیرک باشی

                                                                                              

غم عشقت شپش در بسترُم کِرد

                                                     نیگات کِردُم، دوتا چشمات خرُم کِرد!

به مو گفتی بیا تو، مادرُم نیست

                                                     همین خوش باوری، خاک بر سرُم کِرد!

                                                                      

 اصل دوبیتی:

غم عشقُت بیابون پرورُم کِرد

                                                    هوای وصل، بی بال و پرُم کِرد

به مو گفتی صبوری کن، صبوری

                                                    صبوری طرفه خاکی بر سرُم کِرد!

                                                                                     

زی ذی نامه ...

الهــــی! به مــــــردان درْ خانه ات

                                    به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!

به آنان که با امـــــر "روحی فداک"

                                    نشینند و سبـــــــــــــزی نمایند پاک!

به آنان که از بیـــــــخ و بن، زی ذی اند

                                    شب و روز، با امــــــرِ زن می زیَند!

به آنان که مرعــــــــــوبِ مادر زنند

                                    ز اخلاق نیکـــــــــوش، دم می زنند!

به آن گـــردْ گيرانِ ايّـــــــــــامِ عيد

                                    وانت بـــــــــــار خانم به وقت خريد!

به آن شیــــــــــــر مردانِ با پیشبند

                                    که در ظـــرف شستن به تاب و تبند!

به آنان که در بچّــــــــــه داری تکند

                                    یلانِ عوض کــــــــــــردنِ پوشکند!

به آنان که بی امــــــــــــر و اذنِ عیال

                                    نیاید در، از جیبشان یک ریــــــــال!

به آنان که با ذوق و شــــــــــوق تمـام

                                    به مادر زن خود بگویند: مـــام !

به آنان کـــــه دامـــــــــادْ سـرْخانه اند

                                    مطيـــــــع فرامين جانانــــــــــــه اند!

به آنان که دارند بــــا افتخـــــــــــــار

                                     نشان ایزو... نَه! "زی ذی نُه هزار" !

به آنان که دامـــــــن رفــو می کنند

                                     ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!

به آنان که درگیــــر ســــوزنْ نخ اند

                                     گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمــــــــه سبزی پزان قَدَر

                                     به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر!

الهـــــــــی! به آهِ دلِ زن ذلیــــــل

                                     به آن اشک چشمانِ "ممّد سبیل" !

به تنهایْ مردان که از لنگـــه کفش

                                    چو جیــــــــغ عیالانشان شد بنفش!

که ما را بر این عهـــد کن استوار!

                                     از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!

 به زی ذی جماعت، نِما لطف خاص

                                     نفرما از این یوغ، مــــــا را خلاص!

 

اوقات عزیز، بی هدف می گذرد

                                              خوش باش، که با شور و شعف می گذرد!

ساعت شنی است زندگی، دقت کن!

                                               با سرعت باد، بی شرف می گذرد!

                                                                                                            (علی مظفّری)

 

اصل رباعی:

این قافله ی عمر عجب می گذرد

                                              دریاب، دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟!

                                              پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است

                                        کلاغ درآره چشمتو ! این چه نگاه کردن است؟!

 

اصل بیت:

تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است

                                        ای به فدای چشم تو! این چه نگاه کردن است؟!

                                                                                                                

گویند کسان، بهشت، با حور خوش است

                                         ماچ از لب آن دختر مو بور، خوش است!

البته به شرطی که نگیرد گازت

                                         کندوی عسل بدون زنبور خوش است!

                                                    

اصل رباعی:

گویند کسان بهشت با حور خوش است

                                        من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

                                        کاواز و دهل شنیدن از دور خوش است

                                                                                  (خیام)

زیاد از دهن توست!

از غنچه ی لعلش هوس بوسه نمودم

                                         خندید و به من گفت زیاد از دهن توست!

                                                                         

زینهار!

زن بد، در سرای مرد نکو

                                    هم در این عالم است دوزخ او!

زینهار از قرین بد، زنهار

                                    و قنا ربّنا عذاب النّار

 

مهمان حبیب خداست، تا جایی که ...!

میهمان، عزیز است، ولی همچو نفس...

                                                خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود

تقدیم به خواص طرفدار شعر نو!

مگسی را کشتم...

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است؛

و نه چون نسبت سودش به ضرر، یک به صد است...

طفل معصوم، به دور سر من می چرخید؛

به خیالش قندم!

یا که چون اغذیه ی مشهورش،

تا به آن حد گندم!

ای دو صد نور به قبرش بارد...

مگس خوبی بود!

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد...

مگسی را کشتم

نعمت روی زمین قسمت پررویان است!

نعمت روی زمین قسمت پررویان است!

                                                خون دل می خورد آن کس که حیایی دارد

 

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

                                       گفت: دنیا شده از مشکل پر، این هم روش!

 اصل بیت:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

                                        کو به تایید نظر حل معما می کرد ...

                                                                                              

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

                                         به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد

الهی! اهدنا الصراۀ المستقیم ...!

ماه رمضان هم تقریبا تموم شد و ما انسان نشدیم! چه کنم؟! از ازل، ایل و تبارم همه عاشق بودند! روزیم، در خط زلف یار است! اصلا:

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست...

                                                 گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست!

                                                                                       (حافظ)

 بله! متاسفانه:

این نفس بداندیش، به فرمان شدنی نیست

                                            این کافر بدکیش، مسلمان شدنی نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 17:15  توسط سیدی  |