بانک اطلاعات ادبیات متوسطه ی اول

 

 

   
عکس فصل ها,فصل بهار,فصل تابستان,فصل پاییز,فصل زمستان,تصاویر فصل ها

 

 

اگر خداوند به شما اجازه می داد به جای یکی از فصول باشید

کدام فصل را انتخاب می کردید ؟

دانش آموزان عزیز فرصت دارند تا ساعت 22 روز 22 اسفند دست نوشته های زیبای خویش را در این پست ثبت کنند. دیگر کاربران محترم  هم در صورت شرکت، منت بر ما نهاده و در صورت تمایل متنشان از دیدگاه حقیر مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت.

شرکت در آزمون اختیاری است

شرایط مسابقه:

1- پاسخ خود را به صورت خصوصی ندهید.

2- مشخصات خود را کامل بنویسید.

3- هر دانش آموز فقط یک بار حق شرکت دارد.

 4- جهت پاسخ فقط یک فصل را با ذکر دلیل انتخاب کنید.

5- مطالب خود را فقط در همین پست ثبت کنید.

جهت ارزیابی پاسخ هابه موارد زیر توجه می شود:

- متن باید ادبی و حداقل دارای دو بند اصلی باشد.

- فاقد غلط املایی و تایپی باشد.

- از انسجام برخوردار باشد.

- حتی الامکان مهندسی نوشتار در آن رعایت شده باشد.

- در نوشتن بندهای بدنه، ساختار بند رعایت شود.

- مطلب از تراوشات اندیشه ی زیبای خودتان باشد و کپی از سایت یا رونویسی از منبع خاصی نباشد.

- متن هایی که دارای خلاقیت در انتخاب عنوان و ابداع جملات داشته باشند از امتیاز ویژه ای برخوردار خواهند بود.

برایتان اندیشه ای پویا و قلمی توانا آرزومندم!


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:46  توسط سیدی  | 

امیرالمومنین  علیه السلام می فرماید:دخول الجنه رخیص ودخول النار غال:رفتن به بهشت ارزان ورفتن به جهنم پر مشقت وگران است.(بحار الانوار جلد75صفحه 90)

یعنی جهنم رفتن مایه می خواهد،خیلی بی دینی می خواهد.باید وجدان را زیر پا گذاشت، فطرت را له کرد.خیلی باید از جاده خاکی بروی تا به جهنم برسی.آن هم معلوم نیست بگذارند.ولی بهشت رفتن خیلی راحت است  این فرمایش امیرمومنان (ع) بر خلاف همه تزهایی  که می گویند :جهنم رفتن راحت وبهشت رفتن مشکل است.خیر بهشت رفتن بسیار ارزان است.

حسن بصری می گوید: کسی که هلاک شد جای تعجب نیست که چگونه هلاک شد ، تعجب از کسی است که نجات پیدا کرد!!

امام سجاد (ع)می فرمایند:کسی که نجات پیدا کرد ،جای تعجب نیست که چگونه نجات پیدا کرد ،اما تعجب از کسی است ،با وسعت رحمت خداوند هلاک شد که چگونه هلاک شد.(سفینه البحارج3ص334)

خداوند به حضرت داوود وحی کرد که بنده ای  از بندگان من  یک حسنه ای به جا می آورد ومن او را وارد بهشت می کنم .

خیلی عجیب است !!! ببین بهشت چه قدر ارزان است.اگر با این خدای مهربان کسی نتواند وارد معامله شود ، واقعا بی عرضه وعقب افتاده است

منبع:کتاب محبت ورحمت صفحه335


برچسب‌ها: متفرقه ها
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:44  توسط سیدی  | 

 
زنگ آخر در هر مدرسه زمانش فرق دارد.هر کس نسبت به شنیدن این زنگ،عکس العملی دارد.من نمی دانم.شاید زنگ آخر از طرف خدا می آید،شاید...
وقتی که صدای زنگ آخر را به گوشم می شنوم،وقتی است که کمترین انرژی را دارم و در حال غش زدنم.زنگ آخر،وقتی که چاپلوسان را در حال چاپلوسی می بینم،اعصابم به هم می ریزد و انرژی باقی مانده در ناحیه شکمی ام که توسط غده کبدم به گلیکوژن تبدیل شده بوده،به گلوکز تبدیل می شود و به ماهیچه هایم می رود.اما وجدانم این انرژی را کنترل کرده و اکثر وقت ها به دیوار کنارم منتقل می کند.خلاصه طرف شانس می آورد.
ولی زنگ آخر نکات مثبتی هم دارد.به طور مثال نشان از پایان مدرسه به طور موقت دارد.وهمیشه بعد از زنگ
آخر به خودروی سرویسم سوار می شوم و بر روی صندلی های نرمش می نشینم و نسیم دلنشین و آلوده
شهرم،اهواز،به صورتم می خورد.به فکر فرو می روم.فکر های رنگین،سیاه و سفید و...
دیدن اعمال افراد دیگر هم لذت مخصوص به خود را دارد.بعضی ها می خندند،بعضی فحاشی می کنند و بعضی معتادند و به مانند حلزون مرده راه می روند.راننده سرویس ها هم که به زبان محلی خود،عربی،حرف می زنند.و به ندرت کسی متوجه می شود که چه می گویند.
وزنه نکات مثبت زنگ آخر بر روی ترازو سنگینی می کند.و فکر کنم که نظر بیشتر دانش آموزان،به جز پاچه خواران عزیز،این است که زنگ آخر باید زودتر زده شود.وچه بهتر بود اگر این اتفاق می افتاد...


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:43  توسط سیدی  | 

چشم‌هایت را ببند تا پیامبر را نشانت دهم.

مردی نسبتاً قد بلند با موهای حالت‌دار که تا لاله گوشش می‌رسد. صورتی روشن، پیشانی بلند، ابروهای کمانی و باریک. بین ابروهایش رگی است که وقتی عصبانی می‌شود، باد می‌کند. ریش پرپشت، گونه صاف، چشمان سیاه، گردنی سفید و دندان‌های سفید که وقتی صحبت می‌کند از بین آنها نوری می‌درخشد که فکر می‌کنی بین دندان‌هایش فاصله است. اندامی متناسب، شکم و سینه‌ای هم‌سطح، چهارشانه با استخوان‌های درشت و کمر باریک و شکم کوچک.

موها و ریش‌های شانه زده و مرتب. موهایش را گاهی خودش و گاهی زنانش برایش شانه می‌زنند. ریش‌هایش را با دقت شانه می‌زند. از بالا هفت بار و از زیر چهل بار شانه می‌زند. می‌گوید: این کار حافظه را زیاد می‌کند و بلغم را از بین می‌برد. هرکس هفت بار بر سر و رو و سینه‌اش شانه بکشد، دیگر دردی سراغش نمی‌‌آید.

خیلی برایش مهم است که همیشه معطر باشد. اصلا همه او را از بوی خوبش می‌شناسند. برای خرید عطر بیشتر از غذا هزینه می‌کند. جلوی آینه می‌ایستد و خود را مرتب می‌کند. گاهی هم در آب سر و وضع خود را بررسی می‌کند و بعد بیرون می‌رود. می‌گوید: «خدا دوست دارد بنده‌اش وقتی به دیدن دوستانش می‌رود، خود را برای آنها منظم کند.»

سفر که می‌رود، شیشه روغن، سرمه‌دان، قیچی، مسواک و شانه‌اش از او جدا نمی‌شود. نخ و سوزن هم با خود می‌برد. عایشه می‌گوید: «به خیاطی خیلی علاقه دارد

وقتی لباس نو گیرش می‌آید، خدا را شکر می‌کند و بلافاصله لباس قبلی را به فقیری می‌بخشد. می‌گوید: اگر لباس خود را به مسلمان دیگری بدهی، خدا هم در این دنیا هم بعد از مرگ هوایت را دارد.

انگشتر نقره‌ای در دست راست دارد. وقتی می‌خواهد چیزی را یادش نرود، نخی به آن می‌بندد. با انگشترش روی نامه‌هایش مهر می‌زند. می‌گوید: به نامه که مهر بزنی، از تهمت‌های مردم در امان می‌مانی.

شب که می‌خواهد بخوابد روی پهلوی راست می‌خوابد و دستش را زیر صورتش می‌گذارد و می‌گوید: «خدایا! آن روز که همه را بیدار می‌کنی، مرا از عذابت حفظ کن.» و آیة الکرسی می‌خواند. از خواب که بیدار می‌شود، اول از همه به سجده شکر می‌رود و می‌گوید: «سپاس خدایی را که مرا بعد از مردن زنده کرد. خدای من آمرزنده و شکرگزار است». بعد مسواک می‌زند.

 
در خانه

با اجازه وارد خانه پیامبر می‌شویم. خودش عادت دارد هرجا که می‌رود سه بار اجازه می‌گیرد. محال است بی‌خبر به خانه کسی برود.

اگر بین او و کسی مشکلی پیش بیاید، چنان محرمانه مسأله را حل می‌کند که هیچ کس از این جریان بویی نمی‌برد. وقتی از دست کسی عصبانی می‌شود، نهایت کاری که می‌کند این است که رویش را برگرداند. به همه سفارش کرده و گفته اگر کسی پشت سرم چیزی گفت به گوشم نرسانید. دوست ندارم ذهنیت بدی از کسی داشته باشم

روی حصیر نشسته است. جای حصیر روی پاهایش مانده است. عمر می‌گوید: «لاأقل فرشی، تشکی چیزی برای خودت بگیر.» پیامبر پاسخ می‌دهد: «یک روز گرم تابستان به سفر رفته باشی. سر راه درختی ببینی زیر سایه‌اش کمی استراحت کنی و بروی. دنیا برای من مثل آن درخت است. فرش می‌خواهم چه کار

وقتش را سه قسمت کرده است. یک قسمت برای عبادت و طاعت خدا، یک قسمت برای کارهای خانواده و یک قسمت هم برای کارهای شخصی‌اش. از وقت عبادت و خانواده‌اش نمی‌زند، ولی نیمی از وقت شخصی‌اش را به دیگران اختصاص می‌دهد. مردم می‌آیند سوال می‌کنند. او جواب می‌دهد و می‌گوید این را به بقیه هم بگو. با کوله‌باری از مشکلات به خانه‌اش می‌آیند و سبکبار و لبخندزنان بیرون می‌‌آیند.

 
سر سفره

سر سفره پیامبر بنشینیم که غذا خوردن دسته‌جمعی را خیلی دوست دارد. می‌گوید: «غذا وقتی می‌چسبد که دسته‌جمعی بخوریم

برای اینکه مهمان‌ها خجالت نکشند، اول از همه شروع به خوردن می‌کند و آخر از همه تمام می‌کند.

 
از جلوی خودش غذا می‌خورد

عجله هم ندارد که غذا را داغ داغ بخورد. می‌گوید: «خدا که نمی‌خواهد آتش به خوردمان بدهد. غذای داغ برکت ندارد. صبر کنید سرد بشود بعد بخورید

لقمه‌هایش را با سه انگشت بر‌می‌دارد. می‌گوید: «با دو انگشت لقمه برداشتن کار شیطان است

نه اهل تعارف است، نه اهل گیر دادن. نه از غذا تعریف می‌کند، نه بدی می‌گوید. اگر غذایی را دوست نداشته باشد، چیزی نمی‌گوید که غذا از دهان بقیه هم بیفتد.

هیچ کس را سرزنش یا مسخره نمی‌کند. اگر کسی حرف اشتباه یا بیهوده‌ای بزند، بازخواستش نمی‌کند. به مسائل شخصی مردم هم کاری ندارد. دایرة المعارف علوم است ولی وقتی با کسی سخن می‌گوید، مخاطبش ذره‌ای احساس حقارت نمی‌کند

هرکس دعوتش کند، حتی اگر برده‌ای باشد، می‌پذیرد. اما اگر روی میز تعارفش کنند، قبول نمی‌کند. فقط روی زمین غذا می‌خورد.

آخر غذا هم ظرفش را با انگشتانش تمیز می‌کند و می‌لیسد. می‌گوید: «ته‌مانده غذا پربرکت‌ترین قسمت آن است!» بعد از غذا هم دستانش را خوب می‌شوید که هیچ بویی به آنها نماند. می‌گوید: «هیچ چیز تمیز‌تر از دست آدم نیست». برای همین گاهی با دستانش آب می‌نوشد. در سه نفس آب می‌نوشد و قبل از هر جرعه بسم الله و بعد از هر جرعه الحمدلله می‌گوید. اگر بخواهد وسط آب نوشیدن نفس بکشد، ظرف آب را دور می‌کند که بازدمش وارد آب نشود.

برای خداحافظی با میهمانانش عجله نمی‌کند. صبر می‌کند خودشان بلند شوند. هرکس که می‌خواهد برود، پیامبر به احترامش بلند می‌شود.

 
در کوچه

از خانه بیرون می‌رود. از طرز راه رفتنش می‌شود فهمید که چه بدن سالمی دارد. سرعت راه رفتنش طوری است که انگار در سرازیری است.

بچه‌ها مشغول بازی‌اند. با آنها سلام می‌کند و بینشان خوراکی تقسیم می‌کند.

به سمت مردی می‌رود. مرد به لرزه می‌افتد. پیامبر می‌گوید: آرام باش! من که پادشاه نیستم! من پسر همان مردی‌ام که قرمه (غذایی ساده و فقیرانه) می‌خورد.

هرکه را می‌بیند سلام می‌کند. هیچ کس نتوانسته در سلام کردن از پیامبر پیش‌قدم شود. وقتی دست می‌دهد، صبر می‌کند اول طرف مقابل دستش را رها کند.

به هر خانواده‌ای که سر می‌زند، به بزرگشان احترام می‌گذارد و سفارش او را به بقیه می‌کند. اگر کسی در جمع نباشد، سراغش را می‌گیرد. اگر کار خوبی از کسی ببیند، تحسین می‌کند و کار بد را تذکر می‌دهد. هر جا می‌رود، آخر مجلس می‌نشیند. طوری مردم را تحویل می‌گیرد که هرکس پیش خودش فکر می‌کند پیامبر او را بیشتر از همه دوست دارد!
حضرت محمد

در جمع

وارد جمع مردم می‌شود. هیچ کس برایش بلند نمی‌شود. همه می‌دانند که از این کار خوشش نمی‌‌آید.

حلقه‌وار دورش می‌نشینند. هیچ وقت چهارزانو نمی‌نشیند. دو زانو می‌نشیند و تکیه هم نمی‌دهد. نماز جماعتی کوتاه و سخنرانی مختصری می‌کند. شمرده و با فاصله سخن می‌گوید که شنوندگان فرصت نوشتن داشته باشند. همیشه سخنانش مختصر و مفید است. گاه گاهی میان صحبت‌هایش تبسم می‌کند. وقتی سخن می‌گوید، همه سر به زیر می‌اندازند و ساکت می‌شوند. وقتی ساکت می‌شود، بقیه سخن می‌گویند.

وقتی کسی سخن می‌گوید، تا آخر سخنش ساکت است و فقط گوش می‌دهد. وقتی مطمئن می‌شود حرفش تمام شده، جواب می‌دهد. حرف کسی را قطع نمی‌کند مگر اینکه زیادی پرحرفی کند.

 

از سه چیز بیزار است: بحث کردن، پرحرفی و حرف‌های بیهوده.

وقتی کسی شروع می‌کند جر و بحث کردن و ساکت هم نمی‌شود، پیامبر زود ساکت می‌شود تا بحث تمام شود.

وقتی می‌داند کسی از چیزی بدش می ‌آید، در مورد آن موضوع در حضور او چیزی نمی‌گوید.

در چهار حالت ساکت است. یا کسی دارد سخن می‌گوید و او صبر به خرج می‌دهد. یا در مورد بود و نبود مخلوقات فکر می‌کند. یا از چیزی عصبانی شده و خشمش را با سکوت فرو خورده است. یا می‌خواهد به مردم یاد بدهد که آنها هم اگر گاهی سکوت کنند بد نیست!

وقتش را سه قسمت کرده است. یک قسمت برای عبادت و طاعت خدا، یک قسمت برای کارهای خانواده و یک قسمت هم برای کارهای شخصی‌اش. از وقت عبادت و خانواده‌اش نمی‌زند، ولی نیمی از وقت شخصی‌اش را به دیگران اختصاص می‌دهد. مردم می‌آیند سوال می‌کنند. او جواب می‌دهد و می‌گوید این را به بقیه هم بگو. با کوله‌باری از مشکلات به خانه‌اش می‌آیند و سبکبار و لبخندزنان بیرون می‌‌آیند

هیچ کس را سرزنش یا مسخره نمی‌کند. اگر کسی حرف اشتباه یا بیهوده‌ای بزند، بازخواستش نمی‌کند. به مسائل شخصی مردم هم کاری ندارد. دایرة المعارف علوم است ولی وقتی با کسی سخن می‌گوید، مخاطبش ذره‌ای احساس حقارت نمی‌کند.

وقتی همه تعجب می‌کنند، او هم تعجب می‌کند! وقتی همه می‌خندند، او هم می‌خندد. چهره‌اش موقع شادی دیدنی است. چشمانش را چند ثانیه می‌بندد و خنده‌ای ملیح می‌زند که سفیدی دندانها از لابلای لب‌هایش چشمک می‌زند. با مردم شوخی می‌کند تا دلشان شاد شود. می‌گوید: «من مزاح می‌کنم. ولی نه با دروغ!»

در مجلسی که او باشد، نه صدای کسی بلند می‌شود، نه از کسی غیبت می‌شود نه حرف بیهوده‌ای به میان می‌‌آید. در مهمانی او همه نسبت به هم تواضع و احترام دارند. غریبه‌ها را هم تحویل می‌گیرند. اگر غریبه‌ای وارد جمع شود و با بی‌احترامی حرفی بزند، با صبر و تحملش او را شرمنده می‌کند.

خوشش نمی‌آید کسی از او تعریف کند، ولی اگر کسی تعریف کند، او هم متقابلا تعریف می‌کند.

هیچ وقت به کسی خیره نمی‌شود. گاهی نگاهی محجوب به زمین دارد، گاهی نگاهی امیدوار به آسمان و گاهی از گوشه چشم نگاهی به مردم می‌اندازد. فرق هم نمی‌گذارد. چنان حساب شده نگاه‌هایش را تقسیم می‌کند که چشمانش عدالت را از بر شده‌اند.

اگر بین او و کسی مشکلی پیش بیاید، چنان محرمانه مسأله را حل می‌کند که هیچ کس از این جریان بویی نمی‌برد. وقتی از دست کسی عصبانی می‌شود، نهایت کاری که می‌کند این است که رویش را برگرداند. به همه سفارش کرده و گفته اگر کسی پشت سرم چیزی گفت به گوشم نرسانید. دوست ندارم ذهنیت بدی از کسی داشته باشم.

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان

منبع : سایت تبیان


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:41  توسط سیدی  | 


پشت در 
کلید می گردانم و می گشایم 
هوای معطری از در 
بیرون می زند 
وسکوتی رقیق بر می خیزد برابر حس هایم 
گلدان ها و آویز ها و میز 
کتاب ها و قلم ها و چراغ 
بیگانه ایستاده اند 
تلفن 
به طرح ریشخندی به چهره عکسی 
هوا ؟
و هوا ها فهمیدم 
کسی تلفن زده است اینجا 
و زنگ 
آنقدر 
لرزانده است هوا را 
که شانه های سکوت از نفرت لرزیده است 
و پشت در 
عطر مردد به گوش ایستاده  


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:50  توسط سیدی  | 

منیژه با گریه به سر چاه رسید.
سرش را تا ناف توی تاریکی چاه کرد و خسته فریاد زد: بیییژن! بیییژن!
و دلو را به درون چاه انداخت!
دلو  ِ سنگین که به روشنایی دهانه چاه رسید، منیژه ذوق زده فریاد زد: یووووووسف!
بیژن ماه ها در چاه منتظر بود و منیژه و زلیخا با هم کنار آمده بودند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:31  توسط سیدی  | 

یار چندی ست به عشاق ندارد سر زلف
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم

2
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!

3
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم
تا به خاک در آصف نرسد فریادم! 

4
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
نخی از پاکت سیگار درآورد و کشید! 

5
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

6
حالا که: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
پس: نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم

7
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

8
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم!

9
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
یا لااقل نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم

10
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

11
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

12
راستی خاتم فیروزه بواسحاقی
نخی از پاکت سیگار درآورد و کشید

13
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
نخی از پاکت سیگار درآورد یکی
گفت:
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

14
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

15
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
پووففففف...
نخی از پاکت سیگار درآور بکشیم! 

16
آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
نخی از پاکت سیگار در آورد و کشید! 

17
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم! 

18
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم! 

19
سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
نخی از پاکت سیگار در آور بکشیم!

20
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
دو نخ از پاکت سیگار در آور بکشیم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:23  توسط سیدی  | 

بهار پشت در است

به گوش پنجره آرام

نسیم گفت و گذشت...

پنجره رو به بهار

 

 


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:10  توسط سیدی  | 

پنجره های رنگارنگ


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:8  توسط سیدی  | 

نقاشی های هنری و زیبا از  ایمان ملکی (12 عکس)


برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:7  توسط سیدی  | 

اول قوانین را یاد بگیرید بعد بازی کنید "اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد".

۱- کنجکاوی را دنبال کنید

"من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم "چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.
۲ -پشتکار گرانبها است

"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم"تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .با پشتکار می توانید به مقصد برسید.
۳ - تمرکز بر حال

"انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است ."پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر دو اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید

۴ - تخیل قدرتمند است

"تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است "یا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.
۵ - اشتباه کردن

"کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد "هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .من این را قبل گفته ام و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را سه برابر کنید .
۶ - زندگی در لحظه

" من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد"تنها راه درست آینده شما این است که در "همین لحظه" باشید .شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .

۷ - خلق ارزش

" سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید "وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید.استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .
۸ - انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید

"دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن "شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.
۹ - دانش از تجربه می آید

"اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است "دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .

۱۰ - اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید

"اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد"دو گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید ایندوگام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود .


برچسب‌ها: جالب های روانشناسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:4  توسط سیدی  | 

 

صفت کلمه ای است که اسم یا جانشین اسم یا گروه اسمیِ همراه خود را توصیف می کند و یکی از وابسته های اسم به شمار می رود.  یا: واژه یا گروهی از واژه هاست که درباره اسم توضیحی می دهد و یکی از خصوصیات اسم را بیان می کند.

صفت از حیث مفهوم 6 نوع است :

1- صفت بیانی

2 - صفت اشاره ای           

3- صفت شمارشی

4 -  صفت پرسشی

5 -  صفت تعجبی

6 -  صفت مبهم

صفت فاعلی : صفتی است که بر کننده کار دلالت کند. و از حیث ساختمان هفت گونه است.

       1- بن مضارع + نده : گیرنده ، خواننده ، راننده ، بیننده

       2- بن مضارع +ان : گریان خندان ،شتابان ، روان

      3- بن مضارع + ا: دانا ، شنوا ، گویا ، گیرا

       4- بن ماضی و بندرت بن مضارع + ار: خریدار ،پرستار

       5- بن ماضی یا مضارع +گار : آفریدگار ، آموزگار

      6- اسم معنی وبندرت صفت یا بن فعل +گر:  دادگر ، سفیدگر 

       7- اسم معنی و بندرت صفت یا بن فعل +کار : ستمکار، تراشکار

تذکر:

  پسوند گر و کار در آخر اسم ذات صفتی می سازد که بر پیشه و حرفه دلالت می کند.

            مثل:   زرگر، آهنکار آهنگر - مسگر - سیمان کار

 صفت فاعلی + پسوند ان گاهی تکرار می شود و قید می سازد:

           مثل:     دوان دوان لرزان لرزان - پرسان پرسان

  گاهی ساخت فعل امر نوعی صفت فاعلی می سازد :

           مثل:      بزن برو برو ، بدو، بگو بخند ،  بزن برو، بساز بفروش، دلبخواه

  بن مضارع +اسم یا کلمه دیگر نوعی صفت فاعلی مرکب می سازد :    

         مثل:  دانشجو درس خوان خدا پرست - دلپذیر -کامبخش - آرام بخش

صفت مفعولی:
صفت مفعولی که آن را اسم مفعول نیز نامیده اند صفتی است که معنی مفعولیت دارد ، یعنی کاربر آن واقع می شود.

     گرفت + ه =  گرفته 

      شنید + ه =  شنیده             

     خواند+ ه= خوانده

     نوشت + ه = نوشته

     گاهی لفظ «شده »را نیز که خود صفت مفعولی « شدن » است به این ترکیب می افزایند : شنیده شده ، دزدیده شده

تذکر:

۱-اگر به اول صفت مفعولی اسم یا صفتی افزوده شود گاهی« ه» می افتد.

          گل اندوده = گل اندود

           پشمالوده = پشم آلود

۲- برخی از صفت های مفعولی که از فعلهای لازم و بندرت فعلهای متعدی می آیند معنی صفت فاعلی دارند : رفته ، خوابیده، ایستاده

صفت نسبی : صفتی است که به کسی یا جایی یا جانوری یا چیزی نسبت داده شود و ان بیشتر با افزودن پسوندهای « ی ، ین ، ینه ، های بیان حرکت گان ، انه ، انی ، چی» به آخر اسم یا صفت و به ندرت ضمیرساخته می شود:

ی : محسنی ، تهرانی ، ....                           ین : نمکین ، سیمین ، ....

ینه : پشمینه ، سیمینه ، ....                            ه : دورویه ، یک شنبه ، ....

گان : گروگان ، رایگان (= راهگان ) و ...       انه : سالانه ، روزانه ، مردانه ، ....

انی : روحانی ، جسمانی ، ....                     گانه : دوگانه ، سه گانه ، .....

چی : انزلیچی ، گمرکچی ، ....

صفت لیاقت: صفتی است که شایستگی و قابلیت موصوف را می رساند و آن با افزودن ی به آخر مصدر ساخته می شود .

خواندن+ ی= خواندنی

 دیدن+ ی= دیدنی

  شنیدن+ ی= شنیدنی

نوشتن+ ی= نوشتنی

آشامیدن+ ی= آشامیدنی

  خوردن + ی = خوردنی

درجات صفت بیانی

صفت بیانی از حیث درجه (3)  گونه است :

1 . صفت مطلق : 

خوب - باهوش - بزرگ    سعید با هوش است .

2 . صفت برتر (تفضیلی) :

صفت برتر با افزودن «تر» به آخر صفت مطلق پدید می آید :

خوبتر - با هوش تر - بزرگ تر  

سعید از حمید با هوشتر است      

سعید از حمید ، مجید و وحید باهوشتر است .

3. صفت برترین ( عالی):  نشانه صفت برترین ، پسوند «ترین» است که به آخر صفت مطلق  افزوده می شود:

خوب ترین- باهوش ترین - بزرگ ترین

اهواز،  بزرگ ترین شهرهای خوزستان است .

امین،  با هوش ترین شاگرد کلاس است .

صفت اشاره :
صفت اشاره در اصل دو لفظ « این» و «آن» است وقتی که همراه اسمی بیایند و بدان اشاره کنند :
این : برای اشاره به نزدیک    
آن : برای اشاره به دور 
این جزوه را آن روز در دانشگاه به ما دادند .

   صفت اشاره به صورتهای زیر دیده می شود: 

الف- این و آن بدون همراهی با کلماتی دیگر که تنها برای اشاره است.    این کتاب

ب- برای  اشاره و تاکید که با «هم» ترکیب می شوند : همین، همان 

ج- برای اشاره و بیان تشبیه و چگونگی به همراه کلماتی مانند : 

        چون ، گونه ، سان : چنین ، چنان ، این گونه ، آن جور

د-برای اشاره و تاکید همراه کلماتی مانند : قدر ، مقدار ، همه :

        این قدر، همان اندازه ، همین قدر

صفت شمارشی 
کلمه ای که شماره یا ترتیب مفهوم یا مصداق اسمی را می رساند صفت شمارشی نامیده می شود . به صفت شمارشی معمولاً عدد می گویند . صفت شمارشی بر(4)  قسم است :
صفت شمارشی ساده، صفت شمارشی ترتیبی، صفت شمارشی کسری، و صفت شمارشی توزیعی .

1. صفت شمارشی ساده :

هرگاه اعداد اصلی قبل از اسم واقع شوند و آن را وصف کنند. صفت شمارشی ساده نامیده می شوند. اعداد اصلی عبارت است از :

 یک، دو ، ... ده، یازده، ... بیست ویک، ...صد،هزار،میلیون، میلیارد ...

2 . صفت شمارشی ترتیبی: که ترتیب قرار گرفتن موصوف (معدود) را می رساند و با افزوده شدن پسوند « م » یا «مین»  به صفت شمارشی ساده ساخته می شود : چهارم ، چهارمین . صدم ، صدمین . هزارم ، هزارمین

   بعضی صفت های شمارشی از این قاعده پیروی نمی کنند. مثل: اول، آخر، نخست ، نخستین ، آخرین

3. صفت شمارشی کسری (عدد کسری) . که یک یا چند جزء از یک یا چند واحد را می رساند:

یک پنجم- شانزده هزارم- دو سوم - نود درصد .

4 . صفت شمارشی توزیعی: که از تکرار صفت شمارشی اصلی به دست می آید:  یک یک - یکایک - یک به یک

صفت پرسشیصفتی است که با آن از نوع یا چگونگی یا مقدار موصوف پرسش کنند، مانند چه ، کدام ، چگونه ، چند
صفت پرسشی از نظر مفهوم سه گونه است
 :

  الف- صفت پرسشی که با آن از نوع یا چگونگی با از نام و نشان موصوف می پرسند : چه ، کدام ، چطور ، چگونه

  ب-صفت پرسشی که با آن از ترتیب یا مقام موصوف پرسش کنند:    چندم ، چندمین

  ج- صفت پرسشی که با آن از مقدار و شماره موصوف پرسیده می شود: چند، چقدر ، چه مقدار

صفت تعجبیصفت تعجبی، صفتی است که همراه اسم می آید و شگفتی و تعجب گوینده را از چگونگی یا مقدار موصوف می رساند و خود با آهنگ مخصوص تعجب ادا می شود :چه خط زیبایی!

صفت مبهم

صفت مبهم، صفتی است که همراه اسم می آید و نوع یا چگونگی یا شماره و مقدرآن رابه طور نامعین و آمیخته با ابهام بیان می کند . صفت های مبهم عبارتند از :

« هر ، همه ، دیگر، هیچ ، چند ، چندین ، چندان ، بهمان ، فلان »

هر حرفی را نباید زد .                         همه دانشجویان آمدند .

به کتاب دیگر نیز مراجعه کن            هیچ مطلبی پیدا نکردم .

صفت پسین
هر صفتی که پس از موصوف بیاید صفت پسین نامیده می شود، مانند: کار خوب- مهارت چندان = کلاس پنجم
بیشتر صفت های بیانی به صورت صفت پسین به کار می روند

صفت پیشین

هر صفتی که پیش از موصوف بیاید صفت پیشین نامیده می شود . صفت های اشاره، پرسشی، تعجبی، و مبهم جز در موارد نادر به صورت صفت پیشین به کار می روند :


برچسب‌ها: دستو رزبان های ساده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 7:10  توسط سیدی  | 

 " مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش "

گفت کوری مگه تو ؟! من خودمم موندم توش!

 

هفت قرن است که در میکده توی اغمام

حال تو آمده ای بارگرانی بر دوش ؟!

 

بخت من صاف چروکید و نشانم گم شد

خانه ام هیچ کجا و آسمانم تن پوش

 

 "ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم  "

یوتیوبی و دو گنجشک صدای گوگوش

 

حال و روز من و تو نیک نمی گردد تا

تام بدبخت ! شده دلقک این جری موش

 

مسأله هرچه که بوده است بگویم با تو

آب از سر که گذشته وجبی دیگر روش


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 3:22  توسط سیدی  | 

 

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!

تا بجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....
یا همین سال جدید!!
باز كم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتو باورمان نیست كه نیست!!
زندگی گاه به كام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و كم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معركه همت ماست...زندگی می گذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی می گذرد.

                                                   "یغما گلرویی"

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:28  توسط سیدی  | 

کرم ضد سیمان!

32454647

وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام تحویل دهند.

فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید:

کرم ضد سیمان دارین؟

فروشنده که انگار موضوعی برای خنده پیدا کرده بود با لحنی تمسخر آمیز پرسید:

کرم ضد سیمان؟ بله که داریم. کرم ضد تیر آهن و آجر هم دارم حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟ اما گفته باشم خارجیش گرونه ها

مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو به صورت فروشنده گرفت و گفت:

از وقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده، نمی تونم صورت دخترمو ناز کنم.

اگه خارجیش بهتره، خارجی بده.


برچسب‌ها: حکایت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:44  توسط سیدی  | 

 

روزي کشاورزي متوجّه شد ساعت طلاي ميراث خانوادگي اش را در انبار علوفه گم کرده بعد از آن که در ميان علوفه بسيار جست و جو کرد و آن را نيافت از گروهي کودک که بيرون انبار مشغول بازي بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آن را پيدا کند جايزه مي گيرد . به محض اين که اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه هاي علوفه را گشتند امّا باز هم ساعت پيدا نشد . همين که کودکان نا اميد از انبار خارج شدند پسرکي نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتي ديگر  به او بدهد . کشاورز نگاهي به او انداخت و با خود انديشيد: چرا که نه ؟ کودک مصمّمي  به نظر مي رسيد . پس کودک به تنهايي درون انبار رفت و پس از مدّتي به همراه ساعت از انبار خارج شد . کشاورز شادمان و متحيّر ازو پرسيد چگونه موفّق شدي درحالي که بقيّه ی کودکان نتوانستند؟

کودک پاسخ داد: من کار زيادي نکردم ، روي زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداي تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را يافتم !

نتیجه این که "ذهن وقتي در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار مي کند . هر روز اجازه دهيد ذهن شما اندکي آرامش يابد تا ببينيد چطور بايد زندگي خود را آن گونه که مي خواهيد سر و سامان دهيد . "


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 5:10  توسط سیدی  | 

می توانید به هر تاریخ ادبیات جدید که می رسید بارمز وحرکات دست  که مثلا با تغییر صدا هم همراه است،آنها را در ذهن بچه ها ماندگار کنید. اگر موقع آموختن وحفظ کردن ،تصویر سازی ذهنی هم انجام شود ،عالی و موثر است. چون باید ارتباطی زنجیره ای بین هر چیز برقرار کنید تا به خاطر آورید. 

مثلا این سه کلمه را با کسره وپشت سر هم  طوری که به حرف میم که می رسید محکم تر بگویید. ( مثنوی معنوی مولوی )وبچه ها هم تکرار کنند. 

 یا این که کلمه خواجه عبدالله انصاری را در داخل عدد پنج بنویسید یعنی مربوط به قرن 5 است.

یا اینکه این کلمه ها را که به حرف (ش) می رسد پررنگ تر ومحکم ادا کنید. (گلشن راز شبستری قرن هشت )وحرف (س) را در اینجا غلیظ تر بگویند. ( گلستان وبوستان سعدی  ) یا اینکه کنار کلمه گلستان ،گل بکشند که یک برگ دارد داخل گل بنویسند نظم وداخل برگ بنویسند نثر یعنی کتاب گلستان هم نظم وهم نثر دارد.وکنار بوستان درختی بکشند داخل درخت بنویسند شعر یعنی بوستان فقط نظم است.

واما چند مثال برای  دیگر آثار:

کتاب های نادر ابراهیمی

نادر ابراهیمی، دور از خانه ،خانه ای برای شب ساخت وبا سه دیدار ،کلاغها ،و سنجاب ها را در 

قصه های ریحانه خانم،ملاقات کرد و قصه سار وسیب را سرود. 

قیصر امین پور ،به قول پرستو ،در کوچه آفتاب ،بود که مثل چشمه مثل رود ، جوشید ودر

 آینه های ناگهان ، تنفس صبح را آغاز کرد. 

محمود کیانوش ،بنیان گذار شعر کودک ،میگه: نوک طلایی در باغ ستاره ها ،زبان چیزها را آموخت و

آفتاب خانه ماشد. 

محمد جواد محبت ،در کوچه باغ آسمان گفت : بابال این پرنده سفر کن ویک دفعه رگبار کلمات ریخت. 

نصرالله مردانی ،هم که خون نامه خاک را با ستیغ سخن نوشت وبا آتش نی ، قیام نور را راه اندازی کرد. 

نیما یوشیج که همان علی اسفندیاری است وپدر شعر نو ، گفت: ای شب ، افسانه و قصه رنگ پریده را گوش کن. 

نظامی این مرد داستان پرداز 6تا ملخ گرفت. (یعنی در قرن 6 می زیست و هر یک از حروف ملخها به یکی از کتابهای او اشاره دارد. ) م  مخزن الاسرار   ل  لیلی ومجنون   خ  خسرو وشیرین  ه  هفت پیکر  

والف  اسکندر نامه   

دکتر علی شریعتی ،در کویر ،اسلام شناسی را نوشت وگفت : فاطمه فاطمه است. 

طاهره ایبد به هوای گل سرخ رفت به باغچه توی گلدان. 

سید جعفر شهیدی ، تنها نبود به همراه ابوذر وسجاد و فاطمه و زینب ،انقلاب بزرگ را نوشت وبا توجه به محدودیت در اسلام گفت: جنایتکاران به چه می اندیشند؟

حمید سبزواری سرود درد و سرود سپیده را نوشت

سناییسنایی در قرن 6  با کارنامه بلخ به حدیقه الحقیقه رفت .

مولویمولوی در  قرن7 مجالس سبعه ، فیه ما فیه و مکتوبات را نوشت 26000 بیت در 6 جلد.

وحشیوحشی بافقی در خلد برین با فرهاد و شیرین و ناظر و منظور دوست شد.

سلمان هراتی (آذرباد) دری به خانه خورشیدبازکرد و از آسمان سبز ، از این ستاره تا آن ستاره رفت.

  ::
 
 

 

محمود حکيمی

محمود حکیمی ،با وجدان و حس ششم ، به سوی ساحل می رفت به آموزش کودکان نابینا پرداخت

پیام آور محبت شد

 


برچسب‌ها: روش ابتکاری دبیر
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 4:13  توسط سیدی  | 

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که:

به علتی مرا از شهرداری اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شیخ حسنعلی نخودکی، ایشان فرمودند: نمازهایت را اول وقت بخوان، چهل روز دیگر کارت درست می‎شود

مدت یک ماه گذشت اثری ظاهر نشد مجدداً مراجعه کردم فرمودند: گفتم چهل روز دیگر

هر چه فکر کردم آثاری و امیدی در ظاهر نبود روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه‎خانه نشسته بودم.

شهردار سابق مشهد آقای محمدعلی روشن با درشکه از آن محل عبور می‎کرد بلند شده سلام کردم. درشکه را نگاه داشت پرسید چرا این جا نشسته‎ای مگر کاری نداری؟ شرح حال خود را گفتم.

گفت با من بیا.

با ایشان سوار درشکه شدم، رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند

 درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم حاج شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم  

[کتاب آثار و بركات نماز اول وقت صفحه 25  ]


برچسب‌ها: حکایت
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 3:57  توسط سیدی  | 

شاهکار ادبی - نامه بدون نقطه

نوشته ای که ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است که مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بودژ
 
نامه 
سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
 
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد
 
له طول عمر کطول المطر سواء له الدرهم، و که المدر دهد مرد را کام دل کردگار همه عمر آسوده و کامکار دل آرا همه کار و کردار او ملک در سما مادح کار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلک اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء


برچسب‌ها: نامه جالب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:53  توسط سیدی  | 

آخرین کوچه ی بن بست، درست آمده ای                  
کاج پیری که شکسته است، درست آمده ای
ته این کوچه، همین خانه و این قفل بزرگ                  
که سرآسیمه به در بست، درست آمده ای
گام هایت چه غریبانه به بن بست رسید                      
و صدایت که کسی هست؟ درست آمده ای
آمدی تا دیگران نیز بفهمند که او                             
 از تو و از همه خسته است درست آمده ای
چه کسی از پس دیوار فراخواند تو را؟                       
شبحی بی سر و بی دست، درست آمده ای
آن که مشتاق هم آغوشی مردی چون توست                 
گور سردیست که کنده است، درست آمده ای
 

برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:42  توسط سیدی  | 

 

از قول عراقی:

حریفی که از وی نیازرد کس

بسی آزمودم، کتاب است و بس

رساند سخن را به خـوبی به بن

به بسم‌الله آغاز سازد سخن

نگیرد به کس سبقت ازهیچ باب

از او تا نپرسی نگوید جواب

توان خـواند در لـوح پیشانیش

خـط سرنوشت سخـن‌دانیش

زطورش به خلوتگه انجمن

همه خاموشی، با تو گوید سخن

کند مستمع، گر قبول ِکتاب

توان گفت در وصف او صدکتاب

از قول حافظ :

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم

تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

یا

دو یار زیرک و از باده کهن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

که ناظر به شرایط مطلوب برای مطالعه است!

از قول صائب:

نیست کاری به دو رویان جهانم صائب

روی دل از همه عالم به کتابست مرا

ادیب الممالک فراهانی مثل سعدی بسیار با امانت دادن کتاب مخالف بوده است و آنرا به عجیب ترین صورت ممکن بیان کرده :

کتاب عاریه دادن به مردمان ندهد

ترا نتیجه جز آه و حسرت و افسوس

بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم

کسی به عاریه هرگز نداده است عروس!

 

سعدی پیشتر در این باره گفته بود :

کتاب از دست دادن سست رایی است     که اغلب خوی مردم بی وفاییست

 

از قول وحشی بافقی که البته در ارتباط مستقیم با خود کتاب نیست! اما می تواند نصیحتی برای انتخاب خوب باشد

کتابِ عشق بر طاقِ بلند است

ورایِ دستِ هر کوته پسند است

فروگیر این کتاب از گوشه طاق

که نگشودش کس و فرسودش اوراق

و از قول جامی :

انیس کنج تنهایی کتاب است

فروغ صبح دانایی کتاب است

بود بی مزد و منت اوستادی

ز دانش بخشدت هر دم گشادی

ندیمی مغز داری پوست پوشی

به سر کار گویایی خموشی

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت هر ورق زان یک طبق در

گهی اسرار قران با گوید 

گه ز قول پیامبر راز گوید 

گهی آرند در طی عبارات 

به حکمت های یونانی اشارات

گهی از رفتگان تاریخ خواند

گه از آینده اخبارت رساند

گهی ریزند از دریای اشعار 

به جیب عقل گوهرهای بسیار 

ز یک رنگی همه هم روی و هم پشت

گر ایشان را زند کس بر لب انگشت

به تقریر لطایف لب گشایند

هزاران گوهر معنی نماید

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش 

مکن از مقصد اصلی فراموش 

 

بدیع ازمان فروزان فر

 

هرکس که در این جهان بُد از روز نخست

 

آسایش خویش جست و این بود درست

 

عاقل داند که گنج آسایش را

 

در کنج کتابخانه می باید جست

 

حکمت 

 

در کون و مکان نبود همتای کتاب

 

خود کون و مکان نمود معنای کتاب

 

آن شاهد معنی که نهان است به غیب

 


گردید عیان زچهر زیبای کتاب

 


برچسب‌ها: کتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:37  توسط سیدی  | 

 

کتاب مهارت های نوشتاری پایه هشتم
کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد

راه رفتن خود را هم فراموش کرد! 
 
زمینه پیدایش ضرب المثل
آورده‌اند که روزی زاغی، کبکی را دید که می‌رفت. خرامیدن او زاغ را خوش
 آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد، چه طبایع را به ابواب
 محاسن التفاتی تمام است و هر آینه آن را جویان باشد در جمله خواست که
 آن را بیاموزد. یک چندی بکوشید و بر اثر کبک بپویید. رفتن او را نیاموخت و 
رفتار خویش فراموش کرد، چنان‌که رجوع بدان ممکن نبود.

 
پیامها
1. پیروی بی‌چون و چرا از فرهنگ غرب و کنار گذاشتن آداب و رسوم ملی و اسلامی نه تنها ما را به پیشرفت‌های علمی نمی‌رساند بلکه موجب از دست دادن فرهنگ و رسوم خودمان نیز می‌شود.
2. دوری از تقلید کورکورانه و بدون مبنای منطقی. کاربرد این مثل در جایی است که شخصی چشم‌بسته و بی‌چون و چرا از شخص دیگری تقلید کند بدون اینکه تقلید او از روی اصول عقلانی باشد.

 
ضرب المثل های هم مضمون
ـ کلاغ آمد چریدن یاد بگیرد، پریدن هم یادش رفت.
ـ روش کبک به تقلید نیاموزد زاغ.

ـ بی‌تقلید رفتن از کوری است.

ـ عبادت به تقلید گمراهی است.
ـ مباش بنده تقلید، اگر نه حیوانی.

ـ هنوز کفش‌هایم را پیدا نکرده‌ام.
اشعار هم مضمون
خلق را تقلیدشان بر باد داد            ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

گاو و خر را نکند خوردن گندم، آدم   شرف مرد به تقلید نگردد حاصل
نمی‌دانم به هر جایی که هستی   خلاف رسم و عادت کن که رستی
هر چه خلاف آمد عادت بود            قافله‌سالار سعادت بود
 
ریشه های قرآنی و حدیثی
 
«وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَیْهِ
 آبَاءنَا أَوَ لَوْ کَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ شَیْئًا وَلاَ یَهْتَدُونَ ؛ چون به آنان گفته شود: به
 سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید، می‌گویند: آنچه پدران خود
 را بر آن یافته‌ایم ما را بس است. آیا هر چند پدرانشان چیزی نمی‌دانستند و 
هدایت نیافته بودند؟» (مائده: 104)

رسول خدا(صلی الله علیه وآله): «لا تَکُونُوا اِمَّعَةً، تَقُولُونَ: اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ 
اَحْسَنّا، وَ‌ اِنْ ظَلَمُوا ظَلَمْنا وَ لکِنْ وَطِّنُوا اَنْفُسَکُمْ اِنْ اَحْسَنَ النّاسُ اَنْ تُحْسِنُوا، وَ‌
 اِنْ اَساؤُوا اَنْ لا تَظْلِمُوا؛ مقلّد و بی‌اراده نباشید که بگویید: اگر مردم خوبی
 کردند ما خوبی می‌کنیم و اگر ظلم کردند ما هم ظلم می‌کنیم، بلکه از 
خودتان اراده داشته باشید، اگر مردم خوبی کردند، شما خوبی کنید و اگر 
بدی کردند، شما ظلم نکنید.» 

برچسب‌ها: مهارت های نوشتاری
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:48  توسط سیدی  | 

مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند 
بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند! 
خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند! 
دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند 
چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند 
خاک زیر پای خود، از گریه، هی! تر می کنند 
روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند 
دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند! 
در میان گریه هاشان، یک نظر! با قصد خیر!! 
بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند! 
بعد چندی کز وفات جانگداز! او گذشت 
بابت تسلیّت خود! آن فکر دیگر می کنند 
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال 
جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند 
کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند! 
از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند!


برچسب‌ها: طنز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 11:57  توسط سیدی  | 


umnkv6lad2q7w73nv5fh.jpg

حسین(ع) ، بلندبخت تر از پدر نازنین اش بود. او یاران اندکی داشت، تنها 72 تن؛ اما همه یارانش "یار" بودند. علی(ع) اما بسیار بیش از این ها سرباز در رکاب داشت اما سره و ناسره ، نامطمئن!

علی(ع)، بیش از فرزندش رنج کشید، یاران "نایار" پیرش کردند.

- حسین(ع) را کسانی کشتند که قبل از طلوع خورشید عاشورا، دو رکعت نماز صبح خوانده بودند قربة الی الله ؛ "والضآلین" اش را هم خوب کشیده بودند.
علی(ع) را هم ابن ملجم در حالی فرق شکافت که وضو داشت و پیشانی اش از فرط عبادت پینه بسته بود.
قاتلان حسین(ع) ایمان داشتند که او از دین خارج شده است و علی(ع) را به جرم گردن ننهادن به حکم خدا به خون غلتاندند!

هر که عقل و خرد خویش در اختیار دستگاه تبلیغاتی ستم بگذارد، دیر نخواهد پایید که حق را باطل و باطل را حق ببیند... و چه هنرمندانه جباران تاریخ، دینداران ساده اندیش را سربازان بی جیره و مواجب خویش قرار داده اند و این قصه سر دراز دارد و مگر نه این است که امروز هم با پرچم سیاهی که نام رسول خدا(ص) بر آن است "دولت اسلامی" تشکیل داده اند و در عراق و شام، هر روز سر می برند؟!

- شبکه های اجتماعی پر از علامت هایی که به "لایک" معروف اند. اگر ماجرای تهیدستی که محتاج نان شب است را روایت کنند، هزاران هزار نفر آن را لایک می کنند و آسوده خاطر از این که به وظیفه انسانی شان عمل کرده اند(!) سر بر بالین می گذارند. خیلی ها هم ایثار بیشتری می کنند و مطلب را به اشتراک می گذارند و شاید هم نظری زیرش بنویسند؛ نور علی نور!
اما کم هستند کسانی که از کارهای بی هزینه عبور می کنند و در فضایی خارج از فضای مجازی، دست نیازمند را می گیرند و گرهی باز می کنند و اشکی پاک.

ماجرای حسین(ع) و ما نیز همین است.خیلی هایمان برایش سینه می زنیم، در هیأت هایش شرکت می کنیم، علم های سرخ و سیاه بر در خانه هایمان می زنیم، پای روضه اش اشک می ریزیم و غذای نذری حسینیه محله مان را به نیت شفا و تبرک می خوریم و آنگاه، با این تصور که بهترین هستیم، راهی خانه هایمان می شویم.
اما صبح فردا، حسینی بودن را فراموش می کنیم، اگر در مسندی هستیم که قدرتی در دست ماست، ستم می کنیم، از کار کارمندی و کارگری مان می زنیم، انصاف را در داد و ستدهای مان زیر پا می گذاریم، دین خدا را دکان خود می کنیم، آبروی دیگران را به راحتی آب خوردن می بریم، آسان دل می شکنیم، حقوق دیگران را نادیده می گیریم و ... .

اگر حسین(ع) در عصر اینترنت بود و "هل من ناصر ینصرنی" را در فضای مدرن امروز منتشر می کرد، حتماً هزاران هزار نفر آن را لایک می کردند، هزاران بار این پیام به اشتراک گذاشته می شد و پیامش سایت به سایت و گوشی به گوشی می چرخید ولی چند نفر جان شان در در دست می گرفتند و خود را قربانی راه حسین(ع) می کردند؟
آیا همه آنان که این روزها سینه زدند، در برابر جور و برای راه حسین(ع) هم حاضرند سینه سپر کنند؟ لایک کردن و سینه زدن چه آسان ولی مرد عمل بودن کار عبّاس و عبداللّه و قاسم و حرّ و حبیب بن مظاهر است و کار آنان که در 8 سال دفاع مقدس، لباس سیاه کندند و لباس رزم پوشیدند و به هل من ناصر حسین، لبّیک گفتند ، بی هیچ استخاره ای.
خیلی از ما ، مهم ترین کاری که عرضه اش را داریم ، لایک زدن و سینه زدن است و بس.

- بسیاری از آنان که در دربار معاویه بودند یا یزید را امیرالمؤمنین می خواندند یا در لشکر عبیدالله بن زیاد جنگیدند، اگر از همان مواهب مادی در بارگاه علی(ع) و حسین(ع) بهره مند می شدند، می توانستند در این سوی جبهه باشند، کما این که در عصر رسول خدا(ص) که حکومت حجاز یکسره در دست ایشان بود، خدمت رسول(ص) می کردند و در صف اول نماز به ایشان اقتدا.

اینان، نه بندگان خدا و مطیعان رسول و اولی الامر، که دلبستگان مال و مقام بودند و بعد از رحلت پیامبر(ص)، بو کشیدند که قدرت و ثروت در کدام سو هست و بدان سمت روانه شدند. بسیاری از آن اصحاب در برابر علی(ع) و فرزندانش ایستادند و شمشیر کشیدند.

امروز نیز همان ماجرا در سبک و سیاقی دیگر ادامه دارد. بسیاری از آنانی که دم از دین و اولی الامر و اسلام و ارزش هایش می زنند، نه دل در گرو دین دارند و نه تعلق خاطری به ارزش ها. بسیاری شان نیز چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند؛ اما چه کنند که نان و نام در این است؟
بر اینان حرجی نیست که امروز در رکاب نظام اسلامی باشند و فردا اگر نان و نام در سویی دیگر باشد، همه شعارهایشان را زیر پا بگذارند و هروله کنان بدان سمت دیگر بروند.
مشخص ترین شاخصه شان هم این است که جز خود و همپالگی هاشان، کسی را نه مؤمن به دین خدا می دانند و نه دلسوز دین و میهن.
درست مانند خوارج که حتی ولی خدا را نیز خارج از دین خدا می شمردند چه برسد به افراد عادی و چه برسد به کسانی که نقدی بر ایشان داشتند.
خوارج امروزی اما، از سرگذشت تلخ خوارج دوران علی(ع) درس گرفته اند و به جای آن که صف جدا کنند و تار و مار شوند، در صف یاران دین مانده اند تا هم بهتر بتوانند مؤمنان واقعی را به هزار انگ و تهمت تضعیف کنند و هم از مواهب حضور در قدرت بهره مند شوند.

عباس(س) وقتی با لب های تشنه به رود پر آب فرات رسید، قطره ای آب نخورد و مشک را برای خیمه نشینان حرم حسین(ع) پر کرد و اینک بسیاری از مدعیان، حتی با شکم های پر نیز از رودخانه بیت المال چشم نمی پوشند!

در روز عاشورا ، حق و باطل کاملاً مشخص بودند. می شد باطل را به چشم دید و حق را به گوش شنید و لمس کرد. هنگامی که علی(ع) در برابر دشمنان لشکر می آراست هم می شد فهمید که حق این سوست و باطل آن سو.
اینک اما نظام اسلامیِ بر آمده از دل جهاد حسینیان، درگیر منافقانی است که دم از اصول می زنند و این و آن را تکفیر می کنند و معلوم نیست سر کدام بزنگاه، قالب تهی و چهره نمایان خواهند کرد تا کار صیانت از خون شهیدان، باز به دست وارثان بی نام و نشان و بی ادعای عاشورا بیفتد و هل من ناصر حسین(ع) را بی هیچ چشمداشتی لبیک بگویند.


برچسب‌ها: امام حسین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:51  توسط سیدی  | 

ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻋﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ : ﺁﺏ، ﺁﺗﺶ، ﺧﺎﮎ، ﻫﻮﺍ....
ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﻎ ﮐﺮﺩﻧﺪ....
ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﻤﻪ ﮔﺎﻫﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ....
ﺧﺎﮐﯽ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺳﺠﺪﻩ ﮔﺎﻩ ﻭ ﻃﺒﯿﺐ ﺩﺭﺩﻫﺎ....
ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺳﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺩلها....
ﺗﺮﮐﯿﺐ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﻋﻨﺼﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ :"ﮐـــــــــــــــﺮﺑﻼ "


برچسب‌ها: امام حسین
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:14  توسط سیدی  | 

واقعه کربلا اتفاق می افتد...

هرگاه ؛

دلت با دینت نباشد ،

 قدمت با قلمت نباشد ،

و عملت به قولت نباشد ...

آری بدون شک اتفاق می افتد ؛

هرگاه ... هرگاه ... هرگاه

محرم و عاشورا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:7  توسط سیدی  | 

 

دکتر شریعتی جمله زیبایی دارد می گوید : باطل میتواند فتح کند ، تسخیر کند ، بکشد ، اما نمیتواند پیروز و جاوید باشدچرا که پیروزی نفس حق بودن است::.(دکتر شریعتی)واقعاً در کربلا چه کسی پیروز شد ببینید از دژخیمان اموی نامی مانده یا از امام حسین که میلیونها نفر در رثای او بر سر و سینه می زنند...و هرسال پرشکوهتر می شود ...جالب است غیر مسلمانان نیز از امام حسین به نیکی یاد می کنند


برچسب‌ها: امام حسین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:3  توسط سیدی  | 

عزاداری هاتون قبول درگاه حق عزیزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:3  توسط سیدی  | 

نیمه شب پریشب گشتم دچار كابوس
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا علیك جانم
گفتم : كجا روی؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟گفت در بند بی خیالی
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داری ؟
گفتا : كه می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقیب گفتا : او نیز كله پا شد
گفتم : كجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی ؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ دیروز یا پریروز
گفتم : بگو زمویش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : كجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟
گفتا : خرید قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو زساقی حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقی ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ز محمل یا از كجاوه یادی
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز یا گلف نوك مدادی
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقی
گفتا : كه جای خود را داده به فاكس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد‚ دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوی دشت زنگی
گفتا كه : ادكلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابی
گفتم : بیا دو تایی لب تر كنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتی؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 20:21  توسط سیدی  | 

 

1- کتاب 501 نکته برای معلمان ترجمه مرتضی مجدفر – وحیدرضا نعیمی    انتشارات قدیانی

2- کتاب توتوچان ترجمه سیمین محسنی-     انتشارات نشر نی 021   -88003795


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:32  توسط سیدی  |